۱۰ مرداد ۱۳۸۸
متن کامل کیفرخواست دادستان درباره بازداشت شدگان
محسن کدیور : اسلام سبز و سیاه در اتنخابات اخیر
بنابراین مراد ما ازاینکه "رای من کجاست؟" یعنی اصلا رای من خوانده نشد. اینکه با آن سرعت و با آن شتاب نتیجه را اعلام کردند. و نتیجه هم به شکل خطی پیش می رفت و هیچ آراء باطله ای هم تا دو سوم اولیه اعلام نتایج مشاهده نمی شد و در تمام صندوق ها هم یک نسبت ثابت رعایت می شد، «معجزه الهی» بوده اما این معجزه، معجزه خداوند نبود، معجزه نمایندگان ادعایی خدا روی زمین بود. نتیجه منطقی این مطلب این است که برگزار کنندگان این انتخابات، امین مردم ایران نیستند؛ چه وزارت کشور، چه شورای نگهبان. و مقاماتی هم که از نتایج از صندوق برآمده این انتخابات با شتاب حمایت کردند، آنها هم خودشان را به صف کسانی که امین مردم ایران نیستند ملحق کردند.
اینکه قبل ازاعلام نتیجه قانونی انتخابات، مقام رهبری سه بار بیاید و از فرد مورد نظرش حمایت بکند در نظر مردم ایران کار کاملا ناشایستی بود. یک خطای استراتژیک بسیار بزرگ بود. و این اعتراضی که در ایران صورت گرفته فی الواقع مردم میگویند ما را تحقیر کرده اید. ما آمدیم رای دادیم، رای ما مثل ناموس ماست. ما می خواهیم کشورمان را آنگونه که خودمان می خواهیم اداره کنیم. بدست کسی بسپاریم که او را می پسندیم، نه آن کسانی که شما می پسندید. فی الواقع امروز دعوای این دو نظریه با هم ، اسلام سبز و اسلام سیاه.
مردم می گویند ما می خواهیم کشورمان را همانگونه که رأی دایم اداره کنیم، مقامات و ولی فقیه می گویند کشور آنگونه که ما می خواهیم اداره خواهد شد. مردم مقاومت می کنند، با گلوله از آنها پذیرایی می شود و به این شیوه وقتی می گوییم این افراد امین نیستند، اگر می خواهند سر پستهایشان بمانند، می بایست امانت داری خودشان را اثبات کنند. اثبات کنند که صلاحیت خدمتگزاری به ملت ایران را دارند. اگر اثبات کردند می توانند ادامه کار بدهند، اگر نتوانستند اثبات کنند کنار می روند. این ما نیستیم که می بایست اثبات کنیم در انتخابات تقلب شده است. بر اساس مبانی دقیق فقهی، این حکومت است که باید اثبات کند امین ملت ایران است، و اگر نتواند خودبخود معزول است.
این سخن بزرگترین فقیه و مرجع تقلید ایران است. می گوید حکومت باید اثبات کند که می تواند امانت دار مردم باشد. و اگر نتواند اثبات کند از این به بعد "اصالة الصحه و اصالة الحلیة" در موردش جاری نمی شود. در مورد فردی که از او سایقه دروغگوئی نداریم می گوئیم حرف شما را قبول دارم مگر خلافش ثابت شود. اما اگر از یک آدم دروغگو سخنی بشنویم می توانیم بگوییم حرف شما درست است مگر خلافش اثبات شود؟ به آن دروغگو می گوییم حرف شما دروغ است مگر خلافش اثبات شود. الان نحوه مواجه ما با حکومت ما این شده است. آن چیزی که از مقامات معظم و غیر معظم می شنویم دروغست، مگر راست بودن آن اثبات شود. در حالیکه قبلا شرعا می گفتیم راست می گویند، مگر خلافش اثبات شود.
نکته بعدی، آن چیزی که بعد از انتخابت اتفاق افتاد، مساله انتخابات را می گذاریم کنار. اصلا فرض می کنیم آن چیزی که حکومت می گوید صحیح باشد، و آن چیزی که منتقدان و معترضان می گویند ناصحیح. اگر واقعا شما پیروز انتخابات بودید، و با رایی بالا نزدیک 25 میلیون هم برده باشید، این همه بگیرو ببندها برای چیست؟ پیروزی که بگیروببند ندارد. پیروزی که نیازی به زنجیر ندارد. این که بلافاصله یک شبه دهها نفر از سران اصلاحات، از روسای احزاب اصلاح طلب را دستگیر کنید، بسیاری از فعالان سیاسی و روزنامه نگاران را به زندان بیافکنید، هر کسی هم که اعتراض مسالمت آمیز مطابق همین قانون اساسی داشت، با او هم برخورد خشن کنید معنایش چیست؟ معنایش این است که یک کاری کرده اید، که می خواهیم آن را پنهان کنید. و آن خبری که قرار است پنهان شود همان تقلب بزرگ و جابجایی آراء بوده است. اگر تقلبی هم صورت نگرفته بود، حکومتی که روی مردم بی دفاعش آتش بگشاید، آن حکومت نامشروع می شود.
متاسفانه تعداد کشته های تظاهرات مسالمت آمیز تهران یقینا بیشتر از 20 نفر است. حداقل از رقمی بین 60 تا 90 نفر شهید در خیابانهای تهران خبر می رسد. و هر روز جنازه ای را از سردخانه های تهران به عزیزانشان تحویل می دهند. آیا کسی درد این پدران و مادران را که پس از 40 روز انتظار به او بگویند بیا جنازه فرزندت را تحویل بگیر، درک می کند؟ حق گرفتن مجلس ترحیم هم نداری. حق گرفتن تشییع جنازه هم نداری. برای فاتحه خواندنش هم باید از ما اجازه بگیری. فردی را که اخیرا کشته اند، شهید آخری که اسمش مشخص شده است، دهانش خرد شده بوده است. محسن روح الامینی و اتفاقا پدر او به اردوگاه اصولگرایان هم متعلق است. پسر سبز بوده است، پدر در طیفی دیگر. فک و دندانهای او را خرد کرده بودند.
وقتی که سخنان مادر و پدر او خواندم که دهان این پسر 19 ساله را بازجوها خرد کرده اند. به یاد این جمله 30 سال پیش افتادم. مرحوم آیت الله خمینی در آن زمان می گفت: " من دولت تعیین می کنم. من به پشتوانه این ملت توی دهن این دولت می زنم." و او واقعا به پشتوانه مردم دولت و حکومت دو هزار و پانصد ساله را عوض کرد. الان سی سال گذشته است. اکنون سخن متضادی می شنویم. انگار می گویند "من دولت تعیین می کنم. من به اعتبار این دولت توی دهن این ملت می زنم." ببنید فاصله از کجاست تا به کجا. رهبر یک انقلاب مردمی می گفت این دولت غیرقانونی است. من به پشتوانه این ملت دولت تعیین می کنم. حالا سی سال گذشته است جانشین همان رهبر دولتی را منصوب کرده، بر سر کار گذاشته و به پشتوانه این دولت غاصب دروغگو توی دهن این ملت مظلوم می زند. بچه های این ملت را در خیابان به گلوله می بندد، در زندان شکنجه شان می کند. آن چیزی را که در مورد زندان گوانتانامو شنیده بودیم و فیلم آن را دیده بودیم، متاسفانه همان خبرها را از زندان کهریزک، زندان قصر فیروزه، زندان رجائی شهر کرج و زندان اوین و دیگر زندان هایی که اسمشان را حتی من زندان رفته هم نشنیده ام به گوشمان می رسد. و کسی نیست مشخص کند این خبرها درست است یا نادرست. اینکه زندانی را لخت مادرزاد کنند و او را تحقیر کنند در کجای این شریعت نوشته شده است؟ کدام قانون به شما این اجازه راداده است؟ مسائل و مصائب دیگری هم هست که از بیانش در جلسه عمومی شرم دارم.
به هر حال خواست اکثریت ملت ما، برکناری این رییس جمهور غاصب است. می آیند در یک خیمه شب بازی معاون اولی را می گذارند و بعد برای نمایش اینکه مقام رهبری صفش از این رییس جمهور جداست. می نویسند: "لغو کنید؛ کان لم یکن اعلام کنید این معاون اول را". در خواست ملت ما عزل معاون اول رئیس جمهور نبود. کف مطالبات ما عزل خود رئیس جمهور بود. آن زمان در بحبوحه پیروزی انقلاب، شاه برای آرام کردن اعتراض رو به افزایش مردم، می پنداشت که اشکال از دولت است. هویدا را عوض کرد، آموزگار را بر سر کار گذاشت. آموزگار را عوض کرد ازهاری را گذاشت. ازهاری را برداشت بختیار را گذاشت. شعار آنروز مردم آن بود که " ما میگیم شاه نمیخواییم، نخست وزیر عوض میشه". مردم ما هم امروز به همان سیاق شعار می دهند "ما می گوییم رئیس جمهور نمی خوائیم، معاون اول عوض می شه". واضح است که عزل رئیس جمهور کف مطالبات ملت ایران است، بالاتر از ایشان هم مسائلی است.
مردم ایران امروز بیدارند و می فهمند که یک صف سیاه داریم، یک صف سبز. احمدی نژاد نماینده اجرائی صف سیاه و میرحسین موسوی نماینده صف سبز است. هر کسی از احمدی نژاد دفاع بکند در آن صف سیاه قرار می گیرد و کمترین خواست مردم برگزاری رفراندم است، نه فقط تجدید انتخابات. مساله تجدید انتخابات یک امر فرعی شده است. دیگر مساله از خود ریاست جمهوری هم بالاتر رفته است. شعار بعد از الله اکبر شبهای تهران را نشنیده اید؟ آیا مردم با این شیوه اداره جامعه شان موافقند یا نه؟ بزرگان اصلاحات با تأخیر فراوان این سخن را بالاخره بر زبان آوردند، که ما رفراندوم می خواهیم. آنهایی که می گویند رفراندوم خلاف شرع است، خلاف قانون است، رهبر باید اجازه بدهد؛ امروز در صلاحیت خود ایشان هم تردید شده است. و لذا از "فصل الخطاب" بودن افتاده اند. این که می بینید پشت سر هم به مراجع تقلید نامه نوشته می شود یعنی ما رهبری را فصل الخطاب نمی دانیم. چرا که به خیانت در امانت ملی متهم شده اند. شما که پیشوایان دینی این جامعه هستید وسط بیایید مردم به شما اعتماد دارند، شما نظارت کنید تا بتوانیم رفراندوم ملی برگزار کنیم.
آخرین سخن من. عرایضم تمام شد. مطلبی که می خواهم اشاره کنم، خبری است که دقائقی قبل از این سخنرانی به گوشم رسید. خبر در مورد یکی از متفکران زندانی ما در اوین است، دکتر سعید حجاریان. خانواده او برای حفظ جان عزیز در بندشان از مصاحبه پرهیز می کردند. امروز بر خلاف گذشته کارد به استخوانشان رسیده و با صدای بلند فریاد می کنند که سعید حجاریان، که به تیر غیب حکومت معلول و بیمار شده، دارویش را به دستش نرسانده اند و گفته اند ما دارویی را که خودمان تجویز کنیم به او می دهیم، لذا او با اختلال کبدی و قلبی مواجه است و ساعتها زیر آفتاب بالاتر از 40 درجه مرداد تهران مورد بازجویی قرار می گیرد و سپس آب یخ به روی او می ریزند و می خورانند، تا رگهای باقیمانده متصل به مغزش در این انقباض و انبساط دچار مشکل شود، وضع ریه و قلب او به هم ریخته است. خانواده او از جامعه جهانی و از تمام ایرانیان استمداد فوری کرده است. به داد حجاریان برسید جان او درخطر است.
به خانواده حجاریان گفته اند ما در بازجویی های وی حکم ویژه از بالا داریم یعنی دستمان کاملا باز است که هر چه می خواهیم انجام بدهیم. جالب است سناریوئی که زندانیان سیاسی باید به انجام آن اعتراف کنند هفته قبل در خبرگزاری فارس و روزنامه کیهان منتشر شده است. خلاصه اش این است که در اسلام سیاه "گذار به دموکراسی" جرم است. گذار به دموکراسی یعنی انقلاب مخملی. یعنی اگر کسی برای استقرار دموکراسی در کشورش کوشش کرد، بخصوص اگر کوشش فکری و تئوریک و کوشش تشکیلاتی کرد، مجرم محسوب می شود. چرا؟ برای اینکه اگر این مسایلی که در علوم سیاسی جزء بدیهیات و اولیات است در جامعه نفوذ کند و پذیرفته شود، دیگر کسی به ترهاتی که حکومتی ها می گویند گوش نخواهد کرد.
اگر گفته شود که در حوزه عمومی مردمند که باید تصمیم بگیرند، معنایش این هست که ما با ولایت فقیه مخالفیم. همه اینهایی که الان در زندان هستند چنین جرمی دارند. چون آنها برای دموکراسی مبازره می کردند. اگر این سخن را بپذیریم یعنی “transition to democracy” که یک اصطلاح جاافتاده "political sciences" است در ایران جرم محسوب می شود. یعنی علوم انسانی، جامعه شناسی سیاسی، علوم سیاسی بالا تا پایینش جرم محسوب می شود. یعنی همه عالمان سیاست و استادان علوم سیاسی در تهران مجرم محسوب می شوند. خوب اگر حکومتی با علوم انسانی در افتد، با علم در افتد، با خرد جمعی بشر درافتد، تکلیفش معلومست که به کجا می رود.
در پایان یک بار دیگر فرضیه بحث را مرور می کنیم: اسلام سبز به انتخابات قائل است و در حوزه عمومی محور فعالیتش انتخابات دموکراتیک است. در اسلام سیاه انتخابات صرفا امری تشریفاتی و تزئینی و برای بستن دهان دشمنان است و هیچ محلی از اعراب ندارد. والسلام
محسن کدیور : جایگاه انتخابات در اسلام سبز 2
در اسلام سبز اکثریت مردم تعیین کننده جهت جامعه است. هیچگاه نمیتوان نه شرعا نه قانونا و نه عقلا با زور کسانی را به جهتی واداشت. اگر ما جهت اکثریت مردم را نمی پسندیم، جز کار فرهنگی هیچ کار دیگری نمی توانیم بکنیم. هرگز نگفته ایم هرچه اکثریت گفته اند صحیح است. می گوییم هر چه اکثریت گفته اند قابل احترام است. باید به رای اکثریت گردن نهاد. اما می توان با آنها مخالف بود. امکان مخالفت یک سخن است اما گردن نهادن یک سخن دیگر است. اگر کسانی مقابل رای اکثریت مردم می ایستند در هرفرهنگی دیکتاتور محسوب می شوند. دیکتاتوری یعنی ایستادن مقابل رای اکثریت مردم. اما معنایش این نیست که حتما این اکثریت درست می گویند. چه بسا در مقطعی اکثریت اشتباه کنند. در مقابل اشتباه اکثریت شمای اقلیت باید کار فرهنگی کنید. باید روشنگری کنید. اگر اکثریت سخن شما را پذیرفتند، شما بر کرسی می نشینید. اگر نپذیرفتند می باید کار فرهنگی خود را ادامه دهید.
هیچ نص معتبر دینی نداریم که به ما شرعا اجازه داده باشد که ما با زور بخواهیم مردم را به بهشت ببریم. هیچ نص معتبر دینی نداریم که به ما شرعا اجازه داده باشد که ما با زور بخواهیم مردم را دیندار کنیم. مثل اینکه من بخواهم با زور کسی را عاشق خود بکنم. مگر عشق با زور می آید که ایمان با زور بیاید. ایمان و عشق هم سنخ و هم جنسند. برای عاشق شدن مقدماتی لازم است. برای مومن شدن هم مقدماتی لازم است. اما در میان این مقدمات سرنیزه و زندان و قتل و دستگیری نیست. با اینها مردم از دین می رمند؛ هرگز به دین نمی گروند.
پیامبر با محبت دلها را تسخیر کرد. قدرت ظاهری نداشت، لذا در صدر اسلام ابوسفیان ذکر کرد :"محمد اول قلبهای ما را تسخیر کرد، انگاه خانه ها و شهرهای ما به تصرفش درآمد". امروز قلبهای مرم ایران در تصرف شما نیست. و برای همین است که شما نیاز دارید به سرنیزه متوسل شوید. اگر قلبها رام شما بود، اگر دلها یار شما بود، هرگز نیازی به غل و زنجیر نداشتید.
دراسلام سبز مردم مالک سرنوشت خویشند و مالکیت در اسلام یکی از اصول مسلم است. لذا روزنامه واشنگتن تایمز در سرمقاله شماره 16 جولای اخیر خودش نوشته در این فتوای اخیر آیت الله منتظری، این جان لاک است که در ایران سخن میگوید. او از مالکیت سخن می گفت این هم از مالکیت سخن می گوید. کسانی در ایران پیدا شده اند که بنیاد دموکراسی را درست شناخته اند. اینها شبیه توماس جفرسون از حقوق طبیعی یاد می کنند. می گویند مردم حق طبیعی تعیین سرنوشتشان را دارند. می گوید، انگار من اعلامیه استقلال آمریکا را به زبان فارسی می شنوم. ایرانیها همان را دارند دنبال می کنند. اینها را این روزنامه نگار آمریکائی نوشته است. اما فتوای این فقیه بزرگ، تلقی او از اسلام است. ظاهرا ایشان نه جان لاک خوانده، نه توماس جفرسون و نه متأثر از اعلامیه استقلال آمریکاست. اما آنچیزی که نوشته است اتفاقا با رویکرد لاک و جفرسون مشابهت فراوان دارد. چرا؟ چونکه مطلب عقلانی است و هرکسی درست بیاندیشد به نتیجه مشابهی می رسد.
لذا فقهای سبز ایران معتقدند که مالکیت حق مسلم مردم است، اما مالکیت فقط مادی نیست، ما مالکیت معنوی هم داریم. مالکیت معنوی هم به اندازه مالکیت مادی محترم است. مالکیت بر مقدرات و سرنوشت سیاسی از جمله مصادیق مالکیت معنوی است. این سخن آخوند خراسانی 103 سال پیش است. رهبر دینی نهضت مشروطه ایران که ذکر می کند حق امکان تعیین سرنوشت درحوزه عمومی متعلق به مردم است؛ اصالتا و بالاستحقاق متعلق به مردم است. هر کسی می خواهد به اسم مردم بر مردم حکومت کند باید از مالکان این حق اجازه بگیرد، نه برعکس. این مردم نیستند که باید از فقها اجازه بگیرند. این حکام و فقها هستند که باید از مردم اجازه بگیرند که آیا ما مجازیم در امور سیاسی شما دخالت کنیم یا نه. لذا تعیین سرنوشت با حق مالکیت آغاز می شود.
مردم ایران مالک مشاع سرزمین خود هستند. اگر فردی از دنیا برود، خانه او به شکل مشاع به همه فرزندانش می رسد. ایران به شکل مشاع به همه ایرانیان تعلق دارد. هر کسی می خواهد در این ایران تصرف کند. به نام ایران سخن بگوید، به نام ایران تصمیم بگیرد، باید از مالکان مشاع ایران، یعنی شهروندان ایرانی کسب اجازه کند. این کسب اجازه در انتخابات صورت می گیرد. و مردم به کسی اجازه می دهند که منتخب آنهاست. مبانی شرعی این هم بسیار روشن و واضح است. اگرچه اینها در فلسفه سیاسی غرب مستحکم است، اما در مسایل دینی ما هم این امور کاملا واضح و مبین است. حدیث معتبری داریم از پیامبرمان. ایشان فرموده اند: "الناس مسلطون علی اموالهم و انفسهم". مردم بر مال و جان خود مسلطند. هرکسی بخواهد در مال من تصرف کند باید از من اجازه بگیرد. جامعه هم متعلق به آحاد جامعه است. اگر کسی می خواهد در جامعه ما تصرف کند، باید از ما اجازه بگیرد. انتخابات شکل نهادینه امروزی تصرف در حوزه عمومی است.
در مساله نماز جماعت گفته شده، و در کتابهای فقهی هم نوشته شده است، اگر مردم از امام جماعتی خوششان نمی آید، ایشان لازم نیست به مسجد تشریف بیاورند. چرا؟ برای اینکه مردم ایشان را دوست ندارند. مردم می توانند پشت سر کسی نماز بخوانند که او را دوست داشته باشند. اگر مردم از این فرد کراهت دارند، در اینصورت ایشان نیایند، دیگری بیاید.
حالا از نماز جماعت بالاتر. اگر مردم از حاکمی نفرت دارند. او را نمی پسندند، از او خوششان نمی آید؛ نه اینکه مستحب است ایشان تشریف ببرند؛ نه اینکه مکروه است ایشان تشریف ببرند، واجب است ایشان تشریف ببرند و پشت سرشان هم نگاه نکنند. حرام است ایشان بمانند، مثل اینکه من از شما خوشم نمی آید. شما حق نداری وکالت مرا به عهده بگیری. حکومت نوعی وکالت از جانب مردم است. بالاتر از وکالت، ما تو را اجیر کرده ایم، تو در اجاره مایی که کشور ما را اداره کنی. تو کارگر مایی، ما کارفرمای توییم. مردم کارفرمایند، حکومتگران کارگرند. کارگر در محدوده ای که کارفرما تعیین می کند حق تصرف دارد. و قانون اساسی قانون کار ماست. قانون اساسی است که مشخص می کند تو چه بکنی؛ چه نکنی. و در قانون اساسی علی القاعده می نویسند که عمر همه مقامات محدود و موقت است. اما سروران ما در قانون اساسی جمهوری اسلامی نوشتند که مقامی نامحدود و مادام العمر داریم، خوب غلط نوشته اند، سنت قانون نویسی را رعایت نکرده اند. خدا از سر تقصیراتشان بگذرد.
به قول مرحوم آیت الله خمینی در روز12 بهمن سال 57: اگر پدران ما چیزی نوشته اند، برای خودشان نوشته اند. ما هم به اندازه پدرانمان حق داریم قانون بنویسیم. مراجعه به رأی مردم همیشه پسندیده است. اگر امروز بحث رفراندوم مطرح می شود. چطور این رفراندوم 30 سال پیش خلاف شرع نبود، امروز خلاف شرع شده است؟ چه کسی بهتر از خود مردم جواب می دهد. چه کنیم؟ کشور را چگونه اداره کنیم؟ امروز بحرانی پیش آمده است. دوباره باید از صاحبان این خانه ویرانه بپرسیم. مردم، صاحبخانه ها، خانه را چگونه اداره کنیم؟ رفراندوم معنایی جز این ندارد. این حق شرعی، اخلاقی و قانونی ماست که اظهار نظر کنیم چگونه جامعه مان را اداره کنیم.
پس به لحاظ فقهی حکومت کردن جز به رضایت مردم جایز نیست. آیا دموکراسی همین نیست؟ این که بعضی فرهیختگان می فرمایند ما برای برون رفت از بحران موجود چارهایی نداریم جز اینکه فقه و شریعت را به کناری بیاندازیم، چرا که فقیهان در این باره متهافت و متضاد سخن گفته اند، سخنی به غایت نادرست است. اگر برخی فقیهان در مسئله ای اشتباه کرده اند، از آنها باید خرده گرفت، نه اینکه علم فقه را دربست تخطئه کرد. مثل اینکه ما بگوییم برای برون رفت از بحران مسایل عرفان را کنار نهیم، چرا؟ چون عارفی سوء استفاده کرده است. می باید جامعه شناسی را کناربگذاریم، چرا؟ چون برخی جامعه شناسان غلط استنباط کرده اند. ما هم فقه سیاه داریم، هم فقه سبز داریم. هم فقه استبدادی داریم؛ هم فقه دموکراتیک داریم. این سخن که بگوییم باید برای رهائی فقه را به کناری نهاد و از اسلام منهای شریعت و فقاهت دفاع کرد، مثل این است که بگوئیم باید حقوق را از علوم انسانی حذف کنیم. فقه حقوق دینی است. بجای این سخن نسنجیده بگویید فقه دموکراتیک باید داشته باشیم. بگویید فقه دیکتاتوری را به زباله دان بیاندازیم. اما نگویید فقه عامل همه مشکلات است. آن فقیه سیاه است که عامل مشکلات است. این همه فقهای سبز داریم فقیه سیاه هم داریم.
یا اگر استدلال می کنند با این مضمون «هر دو دسته از فقیهان به روایاتی استناد میکنند. اولی این است که از بنیاد، دین و شریعت و روایت را به کناری نهیم و پیرو عقل باشیم و در دوران جدید سخنان منقرض شده را دوباره مطرح نکنیم.» در پاسخ به این سخنان کم رمق و رنجور می پرسم کدام رشته علمی را سراغ دارید که همه عالمانش یکصدا سخن بگویند و اختلاف نداشته باشند؟ آیا همه عرفا یک گونه شهود کرده اند؟ آیا کشف در مکتب خراسان با مکتب اندلس یک گونه است؟ آیا در روانشناسی همه علما اجماع دارند درباره همه مسایل؟ اگر اختلاف عالمان علوم انسانی باعث ضعف و نفی علوم انسانی نشده، چرا اختلاف فقیهان به طرد فقه و حذف شریعت بیانجامد؟ شنونده باید عاقل باشد و بین این تلقی های مختلف آن تلقی را بپذیرد که معقول تر است. نه اینکه به بهانه اختلاف بگوییم فقه را به کناری نهید تا ایران آزاد شود. این راه انحرافی نشان دادن و آدرس غلط دادن است. بیراهه و سراب را به جای راه به تشنگان نشان دادن است.
یکی از فقهای بزرگ لبنان کتابی نوشته است به نام " ولایت الامه علی نفسها" یعنی ولایت مردم برخودشان. عبارت اخرای دموکراسی به زبان عربی. آن چیزی که ما می خواهیم این است. ما می خواهیم خودمان سرنوشت خودمان را تعیین کنیم. قبل از انقلاب یک نفر آن بالا می نشست برای 20-30 ملیون نفر آن روز تصمیم می گرفت. گفتیم این مناسبات باید عوض شود. او به دین اعتنایی نداشت. امروز یک نفر آن بالا می نشیند برای 70 میلیون تصمیم می گیرد. او به نام دین چنین می کند. هیچ تفاوتی نمی کند. ایرانی باید تصمیم بگیرد و برای اینگونه مسایل مهم باید از آحاد ایرانیان بپرسند. یعنی انتخابات، یعنی رفراندوم. اگر پرسیدند و عمل کردند راه درستی است؛ نپرسیدند یا بر خلاف نظر مردم عمل کردند کار نادرستی کرده اند. حداکثر سلطنت سکولار و لاییک رها شده است، سلطنت اسلامی به جایش نشسته است. ما آنچیزی که می خواستیم نفی سلطنت بود. نام این سلطنت و آن سلطنت که ملاک نبود. بنابراین در تلقی سبز، مشروعیت با مقبولیت تفاوتی ندارد؛ هر دو یک روی سکه است.
در اسلام سبز هیچ مقام مادام العمر سیاسی سراغ نداریم. هر چیزی که راکد بماند مثل مرداب می گندد. برای اینکه آب تازه باشد باید در حرکت باشدو مقامات اصلی هر چند سال، 4 سال،7 سال، 10 سال می باید عوض شود. در سال 68 در مجلس بررسی نهائی قانون اساسی، این مساله مطرح شد که مطرح کنندهاش هم شخص هاشمی رفسنجانی بود. مطرح کرد که ولایت فقیه باید مدتش 10 سال باشد و ولی فقیه در مقابل مجلس خبرگان مسئول است. و هر دو مطلب هم رای آورد. اما آنروز جامعه مدرسین حوزه علمیه قم نامهای نوشت و گفت "که نمی شود کسیکه نایب امام زمان است 10 سال نایب باشد و بعد نباشد. این معقول نیست." دوباره برگرداندند و این مطلب را از متنی که قرار بود متن قانونی شوذ حذف کردند.
به هر حال هر 10 سال و حداکثر دو دوره مجموعا بیست سال خیلی بهتر از مادام العمر و دل به حضرت عزرائیل سپردن است! اگر رهبر، احتمال بدهد امکان کناررفتن دارد، به گونه ای تصمیم می گیرد که بتواند نظر مردم را جلب کند. همه باید به مردم پاسخگو باشند. اگر ما نهادهای غیرپاسخگو داشته باشیم، یعنی استبداد را پذیرفته ایم. استبداد معنایش پاسخگو نبودن در مقابل مردم است. پاسخگو بودن یعنی نهادی باشد که از شما بپرسد و شما موظف باشید جواب بدهید. در قانون علی القاعده مجلس خبرگان چنین وظیفه ای دارد. اما با همان مهره چینی های شورای نگهبان، مجلسی ساخته اند که آنها توان پرسشگری را ندارند. اگر فردی هم پیداشود، یک پرسش بسیار نرم هم مطرح بکند، می بینیم با او چگونه برخورد می کنند. می گویند که مشروعیت مجلس خبرگان به رهبری است نه برعکس. درحالیکه قانونا مشروعیت رهبری به خبرگان است نه برعکس. فاصله این دو تلقی از زمین تا آسمان است. این هم اجمالا بخش دوم سخن من یعنی تلقی سبز از انتخابات در اسلام سبز.
محسن کدیور : جایگاه انتخابات در اسلام سیاه 2
ولی آنچه در مساله انتخابات حایز اهمیت است این است که در این تلقی انتخابات نقش اول را بازی نمیکند. در تلقی اسلام سیاه، مساله ای به نام «مشروعیت الهی» مطرح است. مشروعیت هم در تلقی اسلام سیاه و اسلام سبز به یک معنا به کار نمی رود. سیاه ها وقتی مشروعیت را بکار می برند، بیشتر به یاد شریعت و دین می افتند و لذا مرادشان از مشروعیت حکومت این است که این حکومت به چه میزان با مسایل شرعی و احکام دینی سازگار است و لذا اگر حکومتی نامشروع تلقی شود، یعنی حکومت به لحاظ دینی پذیرفته نیست و به لحاظ شرعی قابل قبول نخواهد بود.
در عرف علوم سیاسی وقتی مشروعیت را بکار می برند به هیچ وجه معنایش انطباق با شریعت نیست. مرادشان حقانیت و اعتبار سیاسی است. موجه بودن امر سیاسی و موجه بودن اطاعت مردم در این حوزه مراد است. این که آیا این حکومت صلاحیت سخنگویی از جانب مردم خود را دارد، و در مجامع بین المللی به مثابه نماینده قانونی کشورش پذیرفته می شود یا نه. و به هیچ وجه مراد این نیست که بر این آموزه های این دین یا آن دین منطبق است یا منطبق نیست.
منظور از مشروعیت الهی این است که کسانی حق حکومت دارند که حتما از جانب خداوند یا از جانب پیامبرش یا از جانب امامان نشانی به حکومت نصب شده باشند. بر این اساس حکومت را از آن خدا می دانند و صرفا جانشینان خدا بر روی زمین حق حاکمیت دارند. و معتقدند در درجه اول این پیامبر بوده که حاکم بوده و بعد امامانند و امروز که آنها نیستند بنابراین می باید کسانی نایب آنها محسوب بشوند و زمام امو سیاسی را بدست بگیرند. فقیهان کسانی هستند که جانشین پیامبر، امام و یا خداوند محسوب می شوند و آنها هستند که صلاحیت تصمیم گیری در حوزه عمومی را دارند.
اگر کسی به نصب فقیه در حوزه عمومی از جانب شارع قائل باشد، علی القاعده دیگر نقشی جز اطاعت برای مردم قایل نخواهد بود، چون اگر در حوزه سیاسی قرار است تصمیم گیری شود، نظر فقها، یا به زبان دقیق تر نظر ولی فقیه بر نظر تمام مردم تقدم دارد، چرا؟ زیرا وی منصوب خدا یا رسول یا امام است. لذا اگر واژه «ولایت فقیه» به کار برده می شود این واژه بار معنایی دارد. گفته نشده است وکالت فقیه، گفته شده ولایت فقیه. ولایت در جایی استفاده می شود که افرادی باشند که صلاحیت تصمیم گیری درباره خود را ندارند، مثلا بچه ها بخصوص وقتی نابالغند، نمتوانند خوب و بد خود را تشخیص بدهند. باید بزرگتری باشد تا بجای آنها تصمیم بگیرد. آنها قیم می خواهند. بچه ها محجورند. کسی که محجور باشد صلاحیت تصرف حتی درباره اموال و سرنوشت خود راندارد.
بر این اساس اگر کسانی مردم را در حوزه عمومی محجور بدانند، یعنی بگویند مردم در مسایل عمومی توانایی تصمیم گیری ندارند. آنها احتیاج به ولی دارند، احتیاج به قیم دارند تا در مقابل وسوسه های شیاطین فریب نخورند و مصلحتشان آنچنانکه در لوح واقع است تشخیص داده شود. و ما کسانی هستیم که مصلحت مردم را بهتر از خود مردم تشخیص می دهیم. اگر می خواهید از مردم بپرسید چه کسی مدیر اجرائی جامعه باشد، ما میتوانیم بهتر از مردم بگویم چه کسی شایسته است ریاست جمهوری یا وزارت را بدست بگیرد و یا با دشمنان کشور چگونه رفتار کند. ما هستیم که این امور خرد و کلان را تعیین می کنیم والا خود مردم صلاحیت تشخیص ندارند.
بر این اساس فقها وکیل مردم نیستند، ولی بر مردم هستند. ولایت بر کسی است؛ وکالت از جانب کسی است. اگر من وکیل شما باشم، شما به عنوان موکل هر زمان که مایل باشید می توانید مرا عزل بکنید. اما اگر من ولی بر شما باشم شما چکاره هستید که مرا عزل بکنید؟ شما محجورید، شما تحت سیطره من هستید. شما قاصرید از اینکه مسایل خودتان را تشخیص بدهید. منم که باید به شما بگویم چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست. پس معنای منصوب شدن از جانب شارع یعنی از جانب شما مردم انتخاب نشده ایم. مرا خدا منصوب کرده و چون خدا منصوب کرده است، شما موظفید که مرا بپذیرید. شما موظفید با من «بیعت» بکنید. بیعت کردن معنایش انتخاب کردن نیست، یعنی پذیرش آن چیزی که از جانب خدا یا پیغمبر اتفاق افتاده است. من از جانب خدا نصب شده ام و شما با من بیعت می کنید. یعنی اقرار می کنید که من از جانب خدا نصب شده ام و قول می دهید که از من اطاعت کنید. بیعت کردن یعنی قول اطاعت دادن به آن ولی منصوب.
انتخابات را معادل با بیعت معنا می کنند، برای همین است که هر زمان در ایران انتخابات صورت می گیرد، می گویند مردم یکبار دیگر با رای خود با نظام تجدید بیعت کردند. این ترجیع بندی است که رادیو تلویزیون دولتی ایران همواره بکار می رود. بنابراین از این دیدگاه انتخابات یعنی تجدید بیعت با رهبری؛ انتخابات یعنی تجدید بیعت با نظام.
بر این اساس معنای انتخابات این نیست که من این را بر می گزینم یا آن را بر میگزینم. معنای انتخابات این است که ما آن شخصی که برایمان تعیین شده است را می پذیریم و قبول می کنیم و از او اطاعت می کنیم. خوب حالا چرا اگر قرار است فردی که بدون انتخاب ما مردم نصب شده باشد و ما هم چه بخواهیم چه نخواهیم شرعا موظفیم با او بیعت کنیم، پس برگزاری امر پرهزینه انتخابات اصلا به چه معناست؟
یکی از فقها که الان در زمره مراجع هم محسوب می شود در کتاب فقهی خود چنین نوشته است. مطلب ایشان را در کتاب "حکومت ولایی" و کتابی که هنوز امکان انتشار پیدا نکرده " حکومت انتصابی" نقل کرده ام. اگر در زمانی، کشور و جامعه به حدی برسد که برگزار نکردن انتخابات باعث توهین به اسلام شود، باعث این شبهه شود که کشور به شکل استبدادی اداره می شود، برای حفظ ظاهر هم که شده انتخابات برگزار می شود. پس برگزاری انتخابات از باب حکم ثانوی و برای رفع اشکال استبداد است. و برای اینکه نتیجه انتخابات از پیش تضمین شده باشد و مشکلی پیش نیاید آن افرادی را که حکومت صلاح می داند به مردم معرفی می شوند که هر کدام از آنها که انتخاب شوند برای نظام مشکلی ایجاد نشود. لذا وقتی چنین انتخاباتی صورت گرفت که تفاوت چندانی هم با انتصاب ندارد، آن شبهه استبداد مرتفع شده است. مردم می پندارند انتخاب کرده اند، در حالی که واقعا انتخابی صورت نگرفته است. مردم عملا افراد دستچین شده و منصوب را پذیرفته اند.
با این شکلی که در مورد انتخابات مطرح شده و شوارای نگهبان به عنوان بازوی مقتدر ولی فقیه این وظیفه مهره چینی و استحاله انتخابات با انتصابات را در انتخابات مختلف بر عهده داشته است. افراد را تعیین می کند و بعد به مردم اجازه می دهد از میان این افراد کسانی را انتخاب کنند. اما گاهی وقتها قدرت پیش بینی آنها هم چندان قوی نبوده، و به اصطلاح از دستشان در رفته، هم در سال 76 هم در سال 88 باور نمی کردند که آنچیزی که پیش بینی کرده اند به منصه ظهور نرسد.
جمله ای در ایران بسیار مشهور است؛ از بنیانگذار جمهوری اسلامی شنیده شده است و جمله بسیار با ارزشی هم هست: "میزان رای مردم است". خوب این جمله در این تلقی از اسلام می باید جایگاهش مشخص شود. اگر میزان رای مردم باشد واقعا هر زمان هر کسی را که مردم پسندیدند به کرسی قدرت می نشانند و هر زمان که او را نپسندیدند از کرسی قدرت پیاده می کنند.
اما در این تلقی (اسلام سیاه) راستش را بخواهید میزان مطلقا رای مردم نیست. میزان رای مردم است تا آنجا که ولی فقیه صلاح بداند. یعنی اگر صلاح دانست میزان رای مردم است. اگر در جاهایی هم صلاح ندانستند در آنصورت در آنجا میزان رای مردم نیست. در آنجا مسایل دیگری امکان پیاده شدن و پیش رفتن دارد. در اموری که اهمیت چندانی ندارند و به سرنوشت نظام بستگی ندارد می توان افسار را به دست رأی مردم داد. اما در امور مهم از قبیل انتخابات خبرگان، انتخابات نمایندگان مجلس شورا و انتخابات ریاست جمهوری نمی توان زمام امر را به جانبی سپرد که قابل پیش بینی نباشد. لذا اسلام سیاه صرفا در انتخاباتی شرکت می کند که اطمینان به نتیجه اش داشته باشد و اگر اطمینان به نتیجه آن نداشته باشد وارد این عرصه نمی شود.
مطلبی هم به عنوان مصلحت نظام در این تلقی از اسلام مطرح است. این مصلحت نظام همانند تیزآب و اسید می ماند. هر چیزی را در خود حل میکند حتی امور شرعی، حتی امور اخلاقی، حتی امور قانونی. بنابراین وقتی که مصلحت نظام مطرح باشد در اینصورت هر امر شرعی که برآورنده این مصلحت فرضی نیست، هر امر اخلاقی مقابل این مصلحت فرضی قدرت مقاومت نخواهد داشت. این مصلحت به قولی از اوجب واجبات است. هر چیزی را می تواند لغو کند و هرچیزی را می تواند تاسیس کند. اگر فرض کنیم که کسانی به این نتیجه رسیدند که این نظام باید حفظ شود «به هر قیمتی» ولو از طرق خلاف شرع، ولو بازیرپا گذاشتن ضوابط اخلاق، ولو با نقض قانون باید حفظ شود. چرا که حفظ نظام از شرع و اخلاق و قانون واجب تر است.
خوب در این صورت می پرسیم اگر احیانا مردم اشتباه کردند و کاندیدای مورد نظر نظام را نپذیرفتند؛ به او رای ندادند گفته می شود مصلحت نظام این نیست که فرد دیگری به کرسی بنشیند. مصلحت نظام فقط با آمدن این فرد خاص تامین می شود. بنابرابن با چنگ و دندان هم که شده، با عوض کردن آرا هم که شده، با دروغ و فریب و افترا هم که شده، می باید این فرد بر کرسی بنشیند، هر چه می خواهد بشود بشود، مهم نیست. سر خم می سلامت بشکست اگر سبویی. حالا اگر 60-70 نفر یا 100 نفر هم در خیابانها کشته شدند، جان این اغتشاش گران چه ارزشی دارد در برابر مصلحت نظام؟ این نظام است که در هر شرائطی از هر طریقی باید حفظ شود.
در اسلام سیاه، همواره مسایل از بالا به پایین است و هیچ امر از پایین به بالایی پذیرفته نیست. این نظام یک نظام هرمی شکل است. مشروعیت همه اموربه ولی فقیه است. اگر اکثریت مردم به کسی رای بدهند، ولی آن فرد به نظر ولی فقیه صلاحیت نداشته باشد، در آن صورت آن فرد منتخب اکثریت مشروعیت نخواهد داشت. عامل مشروعیت بخش هر چیزی راس هرم قدرت یعنی ولی فقیه است. رای مردم بدون تنفیذ و تایید مقام ولایت فقیه، هیچ پشیزی ارزش ندارد.بنابراین همه چیز از بالا شروع می شود و به پایین سرایت می کند.
اگر کسی بپرسد آیا ممکن است خداوند فرد متوسطی را با اختیارات مطلقه بر مردم مسلط کرده باشد و اطاعتش را همچون اطاعت خود بر همگان واجب کرده باشد؟ و بگوید اگر از او اطاعت نکردید به جنگ من آمده اید، و حرف او حرف پیامبر است و حرف پیامبر حرف خداست. اینگونه خدایی نه حکمت دارد نه عدالت. این خدا را نه قرآن معرف کرده است نه پیامبر. آنچه به این خدا نسبت می دهند صرفا آمال و آرزوهای کوتاه خودشان است. خدای ما اینگونه نگفته است. مصحف ما اینچنین نگفته است. قرآن ما اینچنین چیزی را ترغیب نکرده است. بنابراین نتیجه این بخش از سخن اینکه انتخابات و انتخابات ریاست جمهوری در این تلقی نقش تعیین کننده ندارد و اگر نتیجه آن مطابق میل اولیای امر نباشد، این انتخابات مشروع محسوب نمی شود. مشروعیت هر امری به آن چیزی است که ولی امر صحیح می داند و می پسندد.
با واژه ها بازی می کنند. گاهی واژه مشروعیت را از مقبولیت جدا می کنند. میگویند مقبولیت آن چیزی است که نظر مردم است مشروعیت آن چیزی است که شرعا صحیح است. استناد می کنند میگویند که 25 سال پس از رحلت پیامبر صلوات الله علیه، حکومتی که تشکیل شد مقبول بود اما مشروع نبود. و آن حکومت 5 ساله امام علی (ع) هم مشروع و هم مقبول بود. و حکومت امام علی آن زمانی که 25 سال در خانه نشسته بود مشروعیت داشت، اما مقبولیت نداشت. این سیمایی است که از صدر اسلام ارائه می کنند. غافل از اینکه بحث مشروعیت در علم سیاست به معنای توجیه قدرت و چرائی حق امر و وظیفه اطاعت در حوزه عمومی مطرح است و هرگز نمی توان آنرا به معنای شرعی بودن فروکاست. مشروعیت سیاسی به هیچ وجه امکان تفکیک از مقبولیت ندارد. مشروعیت جز "legitimacy" هیچ معنای دیگری ندارد و نباید آنرا با شرعی بودن اشتباه گرفت.
از چهار خلیفه ای که در صدر اسلام پس از پیامبر زمامدار مسلمین بودند، واقعا یکی با اقبال عمومی بر کرسی خلافت نشست آن هم امام علی (ع) خلیفه چهارم بود. از سه نفر دیگر، یکیشان با یک شورای 5 نفره انتخاب شد و بعد بقیه مردم با او بیعت کردند و اینگونه نبود که همگان او را انتخاب کنند. خلیفه دوم توسط خلیفه اول منصوب شد و انتخاباتی در کار نبود. خلیفه سوم توسط یک شورای شش نفره (منصوب خلیفه دوم) برگزیده شد و باز انتخاباتی درکار نبود. از برخی متفکران جای تعجب است که تاریخ اسلام را بد می خوانند. آنچه که اتفاق افتاد اینگونه نبود که اهل سنت صرفا دنبال انتخابات باشند و شیعیان صرفا دنبال انتصاب باشند. اگر هم انتصاب محور اندیشه شیعی آن دوران بوده پس از ائمه که با انتصاب قابل حل نیست، چرا که نصب خاص منتفی است و نصب عام هم افسانه ای بیش نیست و در امکانش تردید است چه برسد به وقوعش. این تلقی که در ایران معاصر شاهدش هستیم به اسلام اشعری سنی بسیار نزدیک شده است و از آن تلقی عدالت مدار شیعه دور شده است. این بخش اول سخن که آشنایی با انتخابات در اسلام سیاه بود.
انتخابات، اسلام سبز و اسلام سیاه1
خلاصه: محور فعالیت اسلام سبز در حوزه عمومی انتخابات دموکراتیک است. در اسلام سیاه انتخابات صرفا امری تشریفاتی و تزئینی و برای بستن دهان دشمنان است و هیچ محلی از اعراب ندارد. این مردم نیستند که باید از فقها اجازه بگیرند. این حکام و فقها هستند که باید از مردم اجازه بگیرند که آیا ما مجازیم در امور سیاسی شما دخالت کنیم یا نه. مرحوم آیت الله خمینی در آغاز انقلاب می گفت: " من دولت تعیین می کنم. من به پشتوانه این ملت توی دهن این دولت می زنم." بعد از سی سال سخن متضادی می شنویم. انگار می گویند "من دولت تعیین می کنم. من به اعتبار این دولت توی دهن این ملت می زنم." ببنید فاصله از کجاست تا به کجا. رهبر یک انقلاب مردمی می گفت این دولت غیرقانونی است. من به پشتوانه این ملت دولت تعیین می کنم. حالا سی سال گذشته است جانشین همان رهبر دولتی را منصوب کرده، بر سر کار گذاشته و به پشتوانه این دولت غاصب دروغگو توی دهن این ملت مظلوم می زند. بچه های این ملت را در خیابان به گلوله می بندد، در زندان شکنجه شان می کند. فک و دندانشان را خورد می کنند.
***
بر اساس آنچه که در این چند روز در میان ایرانیان مقیم خارج مشاهده کرده ام، نسل جدید ایرانیها کاملا با نسلهای گذشته شان تفاوت می کنند. کلیشه های سابق را به دور انداخته اند. امروز بیشتر از آنکه برای مردم ایران بخشنامه و دستورات انتزاعی صادرکنند، کوشش میکنند آنها را بفهمند؛ پشت سر آنها راه بروند و صدای آنها را با وضوح و شفافیت به گوش همه مردم جهان برسانند. اگر آن تجربه صحیح بود قطعا در این سی سال جواب می داد. باید بپذیریم که راه تازه ای شروع شده و این همان راه سبز مردم ایران است.
بحث من شامل یک مقدمه و سه قسمت یک خاتمه خواهد بود. به عنوان مقدمه اینکه چرا این عنوان را برگزیدم به این دلیل است که جنبش سبز در ایران با انتخابات شروع شد. بنابراین انتخابات محور حرکت این جنبش و مبدأ این حرکت در ایران بود. رنگی که این جنبش برای خودش برگزید و امروز همه دنیا ما ایرانیها را به این رنگ می شناسند؛ رنگ سبز است. در مقابل این جنبش سبز مقاومتی دارد صورت می گیرد، مقاوتی سبعانه و غیراخلاقی. به نظر می رسد آن مقاومت را می توانیم مقاومت سیاه بنامیم. و هر کدام از این جنبش مردمی سبز و مقاومت حکومتی سیاه، دو تلقی مختلف از دین و بویژه از اسلام دارند. کوششم این است که در این بحث تفاوت های این دو برداشت مختلف را از اسلام در باره انتخابات باز کنم و تبیین کنم که آنچه را که از بلندگوهای رسمی ایران منتشر می شود یا از حکومت ایران صادر می شود، هرگز نمی توان به عنوان تنها صدای اسلام در نظر گرفت و آن صدای دیگری که از متن سبز مردم ما برخواسته، ناشنیده یا نادیده گرفت.
هر کدام از این دو از انتخابات سخن می گویند اما انتخابات در تلقی مردمی سبز با انتخابات در تلقی حکومتی سیاه صرفا مشترک لفظی اند یعنی از یک واژه استفاده می کنند اما دو معنای کاملا متفاوت و گاهی متضاد اراده می کنند. لذا واژه انتخابات را وقتی از بلندگوهای رسمی ایران می شنوییم نباید چندان ذوق زده شویم که آنها هم از انتخابات سخن می گویند. باید دید از انتخابات چه اراده می کنند و چه می طلبند. متاسفانه مقاومت سیاه در ایران خودش را پشت نام دین پنهان کرده، همه امورش را با مسایل دینی و شرعی توجیه می کند. اما اگر کسانی با تاریخ ایران آشنا باشند به سادگی می فهمند ما هیچ حرف تازه ای از آنها نمی شنویم. این همان چیزی است که 2500 سال در کشور ما برقرار بوده و صرفا شِنِل و ردایش عوض شده، ظاهرش عوض شده والا ماهیتش همان استبدادی که بوده هست بدون هیچ تفاوتی، هنوز مثل عهد هوخشتره شاه سایه خداست، و رهبر ظل الله است. استفاده ابزاری حکومت از دین نباید عاملی بشود برای مواجهه ناصواب با اصل دین. می باید این دو تلقی را به دقت از همدیگر تفکیک کرد.
فرضیه ایی که من در این بحث دنبال می کنم و در ابتدای سخن صریح و بی رتوش به گوش شما می رسانم، و در متن سخن هم ادله و مویداتم را برای دوبخش این فرضیه عرضه خواهم کرد، این است که اسلام سبز نه تنها با انتخابات هیچ مشکلی ندارد، بلکه انتخابات به معنای واقعیش محور اجتماعی اسلام سبز است؛ اما در اسلام سیاه انتخابات هیچ نقش محوری ندارد، امری کاملا تشریفاتی و تزیینی و صرفا برای بستن دهان دشمنان فرضی اسلام مورد استفاده واقع می شود. بخش اول به انتخابات و اسلام سیاه اختصاص دارد، در بخش دوم انتخابات و اسلام سبزمطرح می شود. در بخش سوم درباره مسایل اخیر ایران پس از انتخابات سخن خواهم گفت.
اکونومیست : حمایت مجتبی از احمدی نژاد
بی بی سی : هفته نامه اکونومیست چاپ لندن در شماره 1 اوت به بررسی شرایط سیاسی جاری ایران و وضعیت محمود احمدی نژاد پرداخته است.گزارش اکونومیست با عنوان “مجادله در بالا – مشکلات رئیس جمهوری ایران” چاپ شده و در آن آمده است که دو هفته اخیر برای محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری ایران که در محاصره حملات سیاسی است، زمان دشواری بود.به نوشته اکونومیست، میر حسین موسوی نشان د اده است که مبارزی پیگیر است و دولت احمدی نژاد را به ارتکاب فهرستی از جنایات و جرایم علیه ملت ایران متهم می کند، اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس جمهوری پیشین و از مخالفان اصلی آقای احمدی نژاد، چندی پیش در خطبه های نماز جمعه به گونه ای بد شگون نا آرامی های اخیر را “بحران” توصیف کرد، محمد خاتمی، یکی دیگر از رئیسان جمهوری سابق، خواستار برگزاری همه پرسی در مورد نتیجه اختلاف برانگیز انتخابات ریاست جمهوری شد و حالا، تنها چند روز پیش از مراسم تحلیف، بین محمود احمدی نژاد و گروهی از محافظه کاران قدرتمند که آنان را متحدان خود محسوب می کرد مرافعه ای روی داده است.این هفته نامه یادآور می شود که ریشه مجادله جدید انتصاب اسفندیار رحیم مشایی، پدر عروس محمود احمدی نژاد، بود که سال گذشته با این گفته که مردم اسرائیل دوستان ایران هستند خشم محافظه کاران را برانگیخت و به این ترتیب، وقتی آقای احمدی نژاد انتصاب این شخص را اعلام کرد، آیت الله علی خامنه ای، رهبر ارشد ایران، به او گفت که رفیقش را فورا از سر باز کند و رئیس جمهوری هم با دلخوری، بالاخره این دستور را پذیرفت ولی در اقدامی چالشجویانه، ریاست دفتر خود را به مشایی سپرد.اکونومیست می افزاید که شاید رئیس جمهوری در صدد بوده اثبات کند که دارای اراده و پایگاهی مستقل است و شاید هم در نظر داشته با منصوب کردن فردی که بر خلاف خود او، در مورد اسرائیل تعصب کورکورانه ندارد، مخالفان اصلاح طلب خود را آرام سازد اما اگر نقشه او واقعا اینها بوده باشد، باید گفت که تیرش به سنگ خورد و پس از ناکامی او در انتصاب یکی از آدم های خود، وزیر فرهنگ اسلامی کابینه از این سمت استعفا داد و آقای احمدی نژاد وزیر اطلاعات را که از انتصاب مشایی انتقاد کرده بود عزل کرد.هفته نامه بریتانیایی می افزاید که یک هفته پس از مداخله خصمانه آقای رفسنجانی، رئیس جمهوری این بار با سر سنگینی یکی از هواداران محافظه کار خود هم مواجه شد و احمد جنتی، دبیر شورای نگهبان، به آقای احمدی نژاد هشدار داد که از دلخور کردن رهبر خودداری ورزد.اکونومیست می نویسد که برخی ناظران گفته اند که اگرچه در خلال چند هفته گذشته، رهبر جمهوری اسلامی بسیار ضعیف تر از گذشته شده، اما تحولات ناشی از انتصاب مشایی نشان داد که هنوز هم قدرت کافی دارد و پس از اظهارات احمد جنتی، دو سوم نمایندگان مجلس، که سابقه قبلی سنگ انداختن در مسر رئیس جمهوری را داشته اند، با امضای نامه ای به او گفتند که مطیع دستورهای آقای خامنه ای باشد.در ادامه این گزارش آمده است که البته این نخستین باری نیست که آقای احمدی نژاد با مخالفانی از درون اردوگاه محافظه کاران مواجه می شود و جنجال آفرینی های آرمانگرایانه و عوام زده او پیش از این هم باعث ناخرسندی محافظه کاران عملگراتر شده است و حتی بنیادگرایان هم همیشه از او راضی نبوده اند و دست کم یک گروه های وابسته به شبه نظامیان بسیج گفته است که مایل است قدرت را از دست احمدی نژاد خارج سازد و افراد مورد نظر خود را در سمت های دولتی مستقر سازد.اکونومیست می نویسد که تفاوت در این است که در گذشته، پشتیبانی مستمر آقای خامنه ای از ضربه پذیری محمود احمدی نژاد کاسته و علاوه براین، گفته می شود مجتبی خامنه ای، پسر رهبر جمهوری اسلامی که در بازی قدرت دست دارد و ظاهرا در صدد به ارث بردن مقام پدر است، کاملا از محمود احمدی نژاد حمایت می کند و به این ترتیب، رئیس جمهوری همچنان از طرفداری متحدان نیرومندی برخوردار است.این هفته نامه می نویسد که در هر حال، جدال درون دستگاه حکومتی ممکن است بیش از تظاهرات خیابانی بر آینده سیاسی ایران اثر گذارد.
حکومت مطلقه مرتضوی بر قوه قضاییه
گزارشهای رسیده حاکی از آن است که در آخرین روزهای حضور هاشمی شاهرودی در قوه قضائیه، سعید مرتضوی به پشتوانهی حمایتهایی از بیت رهبری، همچنان در این قوه یکهتازی میکند و هیچ کسی هم در برابر قانونشکنی های او امکان مقاومت ندارد.
به گزارش «موج سبز آزادی» دستاندرکاران امر قضا و منابع درون قوه قضائیه اظهار میدارند که در سالهای اخیر در قوه قضائیه همواره دو رئیس داشته است: آیتالله هاشمی شاهرودی و سعید مرتضوی. اما در ماههای اخیر که ماههای آخر ریاست آقای شاهرودی بوده و مشخص شده که او به زودی این پست را واگذار خواهد کرد، به دلیل پشتگرمی مرتضوی به عناصری در بیت رهبری و احتمال حضور و حمایت بیت از وی در آینده بلندمدت، قدرت او در قوه قضائیه پیشی گرفته و خواستهای او در دستگاه قضایی به اجرا در میآید.این گزارش حاکی است، به همین خاطر و با وجود مخالفت بدنه و بخش عمدهای از مقامات قضایی با رفتارهای مرتضوی، به دلیل پشتگرمیهای وی به حمایتهای خارج از دستگاه قضایی، حتی مقامات مافوق دادستان تهران یعنی دادستان کل یا دادگستری و … قدرتی در برابر اراده وی ندارند و از همین روست که در حوادث اخیر نیز تلویحا مقامات قضایی از مسئله بازداشتها و آنچه در بازداشتگاهها میگذرد، از خود سلب مسئولیت میکنند.آنطور که شنیده شده، مرتضوی تنها نماینده دستگاه قضایی است که به همراه مقاماتی از حفاظت اطلاعات سپاه و دیگر نهادهای امنیتی و نظامی، از جمله میثم طائب، در مورد بازداشتها و روند پیشبرد پرونده زندانیان و اعترافگیریها و دیگر سناریوها تصمیمگیری میکنند.گفته میشود در سالهای اخیر نیز هرجا مرتضوی با حرکتی خلاف نظر خود در دستگاه قضایی مواجه میشد، با هماهنگی با آقای ح. در بیت و متهم کردن افراد مقاومتکننده به وابستگی به ملی- مذهبی ها، جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب، به نحوی جلوی آن حرکت را میگرفته و مانع پیشرفت آن فرد در دستگاه قضایی میشده یا زمینه عزل وی را از سمتش فراهم میکرده است.
اوریانا فالاچی و زندان “غیراستاندارد"
من ۵۷ سال دارم؛ و بیش از ۴۸ سال سابقه کار. از بچگی گوینده رادیو بودم. از ۱۶ سالگی، در مدرسه روزنامه دیواری درست می کردم. تکلیفم هم از اول روشن بود: اوریانا فالاچی ایران خواهم شد!
این فقط یک آرزو نبود؛یک تصمیم بود. یک عزم. پس به دانشکده روزنامه نگاری رفتم، کار کردم، نترسیدم، رفتم در دل حوادث. روزنامه نگار شدم. تا شاه در قدرت بود، به عنوان یک روزنامه نگار، حرف دل مردمان را نوشتم. انقلاب هم که شد، “خبر” را در گوشه گوشه مملکت دنبال کردم. به پاریس رفتم. با آیت الله خمینی مصاحبه کردم. همان جا بود که از سر عشق به میهن و نگرانی برای آینده، از آقای خمینی پرسیدم:آیا ایران از زیرچکمه استبداد به زیر نعلین استبداد می رود؟ پاسخ او به این سئوال منفی بود؛اماآینده سرنوشتی غیر از این پیش روی ما ایرانیان نهاد.
درست چند ماه بعد از بازگشت آیت الله خمینی به ایران، روزنامه ها بسته شد و ما به اتهام وابستگی “طاغوت” از روزنامه هایمان، از خانه هایمان، بیرون شدیم. یک سال بعد همسرم به زندان رفت و شش سال و دو هفته را در زندان هایی گذراند که آقای خمینی قول بستن آنها و تبدیل شان به دانشگاه را داده بود. او در زندان جمهوری اسلامی، تحت شکنجه “اعتراف” کرد که جاسوس”غرب” بوده و درگیر توطئه کودتا. او پیش ازرسیدن به مرحله اعتراف، روزهای بسیار مجبور بود به جای حرف زدن، “واق” بزند. بازجویانش با او مثل سگ رفتار کردند. سگی که برای “متنبه” شدن باید هر روز دوستانش را در تابوت هایی می دید که شکنجه گران، در آنها محبوس شان کرده بودند. دراز کش؛ بدون نور. آن روزها کسی نگران زندان و شکنجه نبود. هیاتی تشکیل نمی شد و مادران در خانه ها به “عزا” می نشستند.
اما من که هم گوینده بودم و هم روزنامه نگار، راهی برایم نماند جز کشتن “نام”. رفتن به عمق بی نامی. جایی که اصولا دیده نشوم. ما یا باید می مردیم یا دیده نمی شدیم. وضعیتی که سال های بسیار دوام آورد. با این حال اوریانا که جایی در عمق قلبم، خانه کرده بود، همیشه این امید را به یادم می آورد که روزی از “زندگی” بگویم و “دیگر هیچ”.
تا دوم خرداد رسید؛اوریانا فالاچی وجودم زودتر از من پرید وسط ماجرا. دوباره روزنامه نگاری؛دوباره تنفس؛دوباره بودن. خوب بودن. دیگر روسری اجباری را فراموش کرده بودم؛میهن، رنگی انسانی می گرفت، قتل های زنجیره ای بود، اما بیانیه وزارت اطلاعات هم بود که به یادمان می آورد می توان در انتظار پاسخ بود…
این دوره، کوتاه بود. زمان زیادی نگذشته بود که در دفتر سعید مرتضوی، دادستان الگوی جمهوری اسلامی، بازجویی پس می دادم. چادرسیاهی بر سرم کرده بودند که بوی نفرت می داد؛بوی استبداد. بوی زندان. و به من می گفتند:
ـ چه کسی گفته تو روزنامه نگاری!عنصر نامطلوب وابسته به رژیم شاه و مزدور غرب.
زیر چادر آهسته اشگ می ریختم، بی آنکه قاضی جمهوری اسلامی ببیند، اما صدای دلاور اوریانا فالاچی از دهانم بیرون می آمد که:
من روزنامه نگارم. مزدور نیستم. عاشق میهنم هستم. و چنین نیز خواهد بود.
قاضی اما به سخنان من گوش نمی داد، با تلفن صحبت می کرد؛در همان مکالمات تلفنی و دستورهایی که از آن سوی خط می رسید، سرنوشت “متهمانی” مانند من روشن می شد.
ـ شما عامل غربید. جاسوس. مزدور. فاحشه
و اندکی بعد در زیرزمین های اداره اماکن، که مشق اول راه اندازی سوله کهریزک بود، در برابرخپله مردی عقب مانده با مشت هایی همیشه گره شده، باید جواب می دادم:طرح تهاجم فرهنگی را با چه کسانی می ریزید؟برای انقلاب مخملی از جانب چه کشورهایی حمایت می شوید؟
دوباره ممنوعیت از حضور در عرصه مطبوعات؛نه فقط مطبوعات که همه جا. حتی برای آنکه دوباره کار گویندگی ام را از سر بگیرم و سخن گفتن به جای سوسک ها و موش ها را. مدیر دیگری مانند مرتضوی، صدایم را هم ممنوع کرد. بعد هم هجوم مامورانی بدون حکم به خانه ام؛ضبط اموالم و از همه بیشتر هفت هزار جلد کتابی که حاصل سال ها، کتاب خوانی من و همسرم بود.
چنین بود که یک روز، بدون برنامه قبلی، خودم را در فرودگاه اورلی پاریس دیدم. یک پناهنده سیاسی!
یکی در میان هزاران. آدمی بی نام. پرت شده بودم به اعماق جامعه ای که در آن نه نامی داشتم نه کاری، نه آینده ای. اوریانای وجودم، سخت غمگین بود. اوریانای ایتالیایی در اوج شهرت، در بستر بیماری کتاب می نوشت و من با اوریانای وجودم، دنبال کار در “مک دونالد” می گشتم برای ادامه زندگی!
اوریانا فالاچی سرطان گرفته بود، اما این من بودم که می مردم. مرگی که نه “حق” بود، نه پذیرش آن آسان. چنین بود که دوباره به اوریانای وجودم چنگ زدم و برخاستم. با کمک همسر و دوستانم که آنان نیز سرنوشت هایی مشابه داشتند، دوباره برخاستیم. روزنامه الکترونیکی روزآنلاین را راه انداختیم و دوباره در کوتاه مدت، قلم به کار افتاد. نوشتیم و نوشتیم. روزآنلاین موفق شد. از این شهرک مهاجر نشین پاریسی هم با آیت الله منتظری مصاحبه کردم هم با احمد باطبی. کار کردم. کار. و دوباره لبخند را دیدم که بر لبان اوریانای وجودم نشست. نه!ما تسلیم نمی شویم. ایران کشور ماست، خانه ماست، حق ماست و ما دوباره آن را به دست خواهیم آورد.
تا دوباره موسم انتخابات شد، دوباره رای دادن، دوباره گفتن از آزادی میهن. از راه دور می دیدم که فرزندان میهنم برخویش پارچه سبزی می بندند و یکصدا از آزادی می گویند. تماشای همه اینها از دور، دردناک بود اما امید بخش، نیرو بخش. و در دفتر خاطراتم نوشتم:ما به ایران باز می گردیم. ایران سبز. ایران آزاد.
اما باز نشد. کودتا شد. یک کوتوله سیاسی، یک دروغگو، صاحب یک خنده زشت و پلید، برنده انتخابات اعلام شد. ما به خیابان ها ریختیم. با سکوت و با سربندهای سبز. ما فریاد زدیم:رای من کو؟و به یکدیگر دلگرمی دادیم که:نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم.
جواب فریاد ما، گلوله بود؛ گلوله است. گلوله هایی که تنها قلب و سر را نشانه می گیرند. باز، ما هر روز مردیم و می میریم؛در چشمان باز ندا، در خون سهراب، در سینه خونین اشکان که سه گلوله برآن نشست؛در گریه سعید حجاریان؛ در تن زخمی و جان تحقیر شده صدها دانشجوی میهن مان که در خواب و در خوابگاه های دانشگاه ها، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند ودر زیرزمین های وزارت کشور، به آنان جیره کتک هر روزه دادند و آب را به روی آنان بستند. و این مردن ادامه دارد.
حالا آقای خامنه ای، که ردای ولایت دائمی برتن خویش و فرزند می دوزد، دستور تعطیلی یک بازداشتگاه غیرقانونی، آن هم به علت “غیراستاندارد بودن” راصادر کرده ست. لابد ذوب شدگان در ولایت هم دل هاشان خوش که رهبر “فرزانه” به میانه آمده و تصمیمی “اسلامی” گرفته است. همین؟! آیا این دستورات از سر استیصال، بردل های داغدیده مادرانی که فرزندانشان در سوله کهریزک، هر روز مردند و زنده شدند و آخر نیزپیکرهای پاک و جوان شان، پر از خون های لخته شده، در دل خاک آرمید، مرهم است؟
نخیر آقا!رهبر مسلمین جهان؛ ولی مطلقه فقیه؛حالا دیگر باید سوله حکومت کودتاچی تعطیل شود تا دل ما آرام گیرد. حالا آنان که فرزندان ما را به “لیسیدن” مستراح های کهریزک واداشتند، باید در محضر قانون حاضر و تنبیه شوند تا ریش ریش دل ما، خنکا گیرد. آمران قتل ها و شکنجه ها باید بر صندلی اتهام و در دادگاه هایی قانونی به پاسخگویی بنشینند تا پدر امیر جوادی فر، از عزایی که او را در بهت فروبرده، به درآید…
نه آقا! آقای خامنه ای! ما با این دستورات به خانه باز نمی گردیم. ما هستیم تا شما هستید. ما هستیم تا احمدی نژاد و مرتضوی و حداد و سرداران رنگ و وارنگ شما هستند. این همه رنج نکشیدیم که شما “فرمان” تعطیلی یک گوانتاناموی اسلامی رابه علت “غیراستاندارد بودن” صادر کنید و ما بگوییم سپاس. دعوا از این مرحله گذشته است.
بله؛ اوریانا فالاچی ایتالیایی مرد؛ جسد او را در میهنش دفن کردند و با احترام. من اما با اوریانایی که همچنان در من زنده است و می نویسد و می خروشد، در یک شهرک مهاجرنشین فرانسوی، هر روز با همه جان باختگان میهن ام، می میرم و زنده می شوم. می نویسم و می گریم. می نویسم. ما می نویسیم. ما می ایستیم.
خواننده ای از سر مهر برایم نوشته:تو اگر در ایتالیا یا فرانسه یا آمریکا به دنیا آمده بودی، دختران ایتالیایی و فرانسوی و آمریکایی آرزو می کردند “نوشابه امیری” باشند. کریستین امان پور می گفت: کاش من “نوشابه امیری” شوم.
او می گوید و من گریه می کنم. برای آن نوشابه امیری که در میهنش، مزدور و جاسوس و فاحشه خوانده شد. برای آن دخترکی که می خواست در میهنش بمیرد؛اما امروز جایی دور، هر روز خبر مرگ امیر و ندا و سهرابی را می شنودکه مشتی آزادی می خواستند و چند مثقال احترام و هرکدام شان نیز می خواستند کسی بشوند؛ کسی مثل اوریانا فالاچی. آن دخترکی که برغم همه این دردها، هنوز اوریانای وجودش زنده است و هر روز به او نهیب می زند: ما روزی میهن مان را پس خواهیم گرفت. ما روزی آواز آزادی خواهیم خواند. ما روزی در میهن خود به خاک سپرده خواهیم شد و خواهیم دید که مردمان، گل های سرخ برخاک مان خواهند گذاشت به احترام. ما روزی در کنار جوانان میهن مان، سرود سبزی ایران را خواهیم خواند. آن روز، آنان که با ما و جوانان ما چنین کردند، از پس دیوار بلند زندان هایی “استاندارد” سرود خوانی ما را خواهند شنید. سرود آزادی. سرود ایران.
یک فرمانده سابق سپاه : نیروهای دلسوز کنار رفته و با آدمهای فرصتطلب جایگزین شدهاند
یک عضو سابق شورای فرماندهی دریایی سپاه در نامهای به سردار حسین علایی که چند روز پیش نحوهی شهادت محسن روحالامینی را فاش کرده بود، با او ابراز همدردی کرد و هشدار داد که خزانهی نیروهای انقلاب در حال خالی شدن است.
متن کامل نامهی این فرمانده سابق جنگ را که برای انتشار به «موج سبز آزادی» سپرده شده، بیهیچ کم و کاستی در ادامه بخوانید:
بسمه تعالی
(الهی انطقنی بالهدی)سردار آزاده و شجاع
برادر عزیز و بزرگوار ، جناب اقای حسین علایی
با سلامدر این مقطع حساس کنونی که متاسفانه همهی اصحاب حکومت دایهی دفاع از ارزشها را یدک میکشند و با ایجاد فضای تخطئه و تهمت و انگ چسباندن ، میخواهند زمینه ی خود سانسوری را فراهم کنند و چشم واقع بین را در برابر حقایق ببندند، که زهی خیال باطل، چرا که نمیدانند خداوند منان ارادهاش چیز دیگری است و با انتخاب افراد آزاده و شایسته، زمینه ی حق گویی را فراهم مینماید.برادر، قبل از هر چیز باید بگویم قدر این حال موجودی که خداوند قادر متعال، به شما انسان آزاده عطا نموده بدان و شاکر باش، چرا که به راستی خود میدانی لیاقت دفاع از حق و مظلوم درطول تاریخ ابناء بشر، از جانب حق باریتعالی، به هر کس داده نمیشود و باید پسزمینههای سلامت نفس و تسلیم وجود داشته باشد تا او عنایت کند.برادر عزیز، در این شرایط سخت و شکننده و پر هزینه برای آزادمردان، دفاع از حقوق یک مظلوم، از کسانی بر میآید که درسهای مکتب ایثار و شهادت پرچمدار کربلا را با تمام وجود درک کرده باشند و به معنای واقعی به آن پایبند باشند.آری برادر، وقتی در ابتدای پیامت واژهی شهید مظلوم را در خصوص محسن روح الامینی خواندم، به حریَتات احسنت گفتم و به خود بالیدم و بر این اصلی که خداوند در هر عصر و مکان حجتش را برای دفاع از حقوق مظلومش هدایت و یاری میکند، از باور به یقین رسیدم.برادر حسین ، بدان که با ورود به این عرصه رسالت شما برای پاسداری از حق و پیامرسانی آن بسیار سنگین میشود، چرا که مدعیان دروغین، این وضع و حال شما را بر نمیتابند و هزینههای سنگینی بر شما تحمیل خواهند نمود که امیدوارم به تأسی از بزرگان دین اسلام و عنایت حق باریتعالی، از این مرحله سربلند بیرون بیایی.و اما بعدبار خدایا ، تو میدانی بسیجیان و پاسداران واقعی در دهه ی اول انقلاب که از بطن مردم برخاستند، با شناخت و شعور و پیروی از مکتب دینت و با تأسی از سیرهی معصومین، همهی هستی خود را در طبق اخلاص گذاشته و برای دفاع از ارزشهای معنوی که یکی از مهمترین آنها دفاع از مردم در مقابل تجاوز نظامی فتنهگران بود، به جهاد شتافتند و در این مسیر چه سختیهای دنیوی که نکشیدند و با امید به اینکه با ایثار خون خود، جهانی عاری از ظلم و جور و بیعدالتی به ارمغان بیاورند، رخت از این دنیای دنی بربسته و مظلومانه و بیریا بهسوی تو شتافتند.خداوندا، تو وعده دادهای امتی را که در راه تو قدم برداشته و جان و همهی هستی خود را فدا نمودند، دفاع و حمایت کنی.بار خدایا، در این شرایط کنونی، مردم این مرز و بوم بیشترین نیازشان کشف حقایق است که با زدودن گرد و غبار نفاق از روی واقعیات، هر چه بیشتر به راهی روشن هدایت خواهند شد و در نهایت به راه شهدا که همان راه توست خواهند گروید.خداوندا تو خود می دانی که مدعیان دروغین دفاع از ارزشها در طول تاریخ همواره مانعالطریق راه تو بوده و خواهند بود و آنقدر شرایط را برای تشخیص حق از باطل غبارآلود کنند که فقط تو میتوانی با نشانههایت مردم را به سوی حق هدایت کنی و در این شرایط فقط به تو پناه میبریم واز تو یاری میخواهیم.خداوندا تو خود میدانی در طول تاریخ مدعیان دروغین چه بر سر خواصت که نیاوردند.خداوندا تو می دانی معصومین (ع) بالاترین قربانیان تنگنظری و هجمهی مدعیان دروغین دین بودند.همه میدانند بنیعباس به خونخواهی و دفاع از ولایت معصومین، چه ظلمها و جورها بر سر این بزرگان نیاوردند و چه لطمهها به اساس دین تو نزدند.بار خدایا، در دوران انقلاب اسلامی مردم به تو روی آوردند و تو آنها را دیدی. مردم در این راه ایثار کردند و تو به آنها نوید پیروزی دادی. مردم در این راه شهید دادند و تو به آنها تضمین دادی.خداوندا ، تو میدانی سردارانی چون شهید محمد بروجردی به تأسی از سیرهی معصومین در رفتار با مردم به مرحلهای رسید که از طرف مردم کردستان که پیچیدهترین فتنه ها در آنجا شکل گرفته بود، “مسیح کردستان” لقب گرفت و با ریخته شدن خون مظلومانهی خود و یارانش، منشا خیر و برکات شد که یکی از بالاترین دستاوردهای آن، نجات مردم کردستان از شر توطئهها و فتنههای کفر و نفاق و رسیدن به روشنگری بود.بار خدایا، تو بهتر از هر کس حال و نیَات شهدا، جانبازان، بسیجیان و پاسداران دوران سخت هشت سال دفاع مقدس را میدانی. از تو میخواهم مانع سوء استفاده و تضییع حقوقشان از طرف فرصتطلبان و دنیاطلبان باشی.بار خدایا، کسانی که در زمان جنگ تحمیلی در عرصههای سخت حضور نداشته و یا تحت هر پوششی از حضور در میدان رزم سر باز میزدند یا اینکه اصلا درآن مقطع به دنیا نیامده بودند که آن شرایط معنوی را درک کنند، متاسفانه در این فضای غبارآلود و نفاق، دست به مصادرهی ارزش ها بردهاند تا جایی که حتی حاضرین و وارثین برحق آنها که همان همرزمانشان هستند، با قساوت و بیمهری هرچه تمامتر در صدد محوشان هستند و گویا دیگر وجدانی در کار نیست.این رفتار مدعیان دروغین و تازه انقلابی ها که از خود انقلابیون جلوتر افتادهاند و مدعی همهچیز هستند، مرا یاد داستانی میاندازد که امام (ره) در یکی از سخنرانیهایشان از عالم بزرگواری که در همدان میزیسته اند، نقل کردند: فرد غیر مسلمانی به من رجوع کرد و در مورد دین اسلام و مکتب شیعه کنکاش میکرد و پس از مدتی مدعی گرایش به مکتب شیعه شد که من این امر را به فال نیک گرفتم. اما پس از مدتی هر روز صبح وقتی برای نماز به مسجد میآمدم، میدیدم که ایشان زودتر از من در مسجد است و مشغول خواندن زیارت عاشورا و ابراز ارادت به معصومین است و با گریه و زاری این حالت را بیشتر نشان میدهد که خود این امر برای من سوال ایجاد کرد. یک روز که دوباره او را در این حال دیدم، از او سوال کردم و گفتم: من که فرزند همین معصومین هستم و ارادت و مطالعاتم بیشتر و عمیقتر از توست، اینقدر که تو به ظاهر ابراز ارادت به جدم مینمایی، من نکردهام. جریان چیست؟ برایم بگو.آن عالم بزرگوار میگوید: وقتی این سوال را کردم، ایشان سکوت کرد و از فردای آن روز دیگر دیده نشد و پس از مدتی معلوم گردید که این فرد از طرف استعمارگران وقت ماموریت برای نفوذ به مکتب شیعه را داشته و با هوشیاری آن عالم بزرگوار دست آن مدعی دروغین بر ملا گشت. یا مانند آن افسر ارتش توده ای که در زمان قبل از انقلاب ( گروه بیژن جزنی ) از او سوال میشود: تو افسر ارتش بودی و در این لباس رفتار بسیار بدی با مردم داشتهای. پس تو چه نوع تودهای هستی؟ در پاسخ میگوید: من در این لباس ماموریت داشتم با رفتار خشن با مردم، چهره ی این لباس را در پیش مردم منفور جلوه دهم تا مردم به این لباس بدبین شوند و زمینهی دگرگونی فراهم شود.من در اینجا هشدارم به همهی دلسوزان و دلسوختگان واقعی انقلاب، این است: برادران و خواهران که در هر حوزهی سیاسی و اجتماعی هستید، بیدار باشیم و بیدار باشید. دشمنان این کشور عزیز همهی دستاورد های ارزشی را که میتوان گفت همان منافع ملی معنوی تمام مردم ایران است، مورد هجمه قرار داده و نشانه رفتهاند و با حذف مرحله به مرحلهی نیروهای ارزشی و دلسوز این مرز و بوم، به دنبال تهی نمودن خزانهی این نیروها هستند که متاسفانه فرایند این امر فقط زمینه و فرصت را برای آدمهای دون و فرصتطلب به ارمغان خواهد آورد.باید متذکر شوم بخشی از این مصیبتهای امروزی که بر سرمان آمده، از سکوتی است که در طول سالیان گذشته در مقابل هجمهی نابخردان به شخصیتهای بزرگ مذهبی، سیاسی و اجتماعی پیشه کرده بودیم. به قول شاعر: این تنگی نفس که میکشیم / ز کفران نعمتی است که در باغ کردهایم.و باید گفت اگر همان زمانی که عدهای بیهویت با حمایت از اصحاب حاکمیت تحت لوای حمایت و دفاع از ولایت فقیه با تمامی امکانات قهریه به آن عالم بزرگوار و فرهیخته یعنی حضرت آیتالله العظمی منتظری ، که خود مبدع این نظام بر مبنای سیرهی اولیا و انبیا بود، سکوت را میشکستیم و از حقوق آن عالم بزرگوار دفاع مینمودیم، اوضاع و احوالمان به این مرحله نمیرسید که صد افسوس …و کلام اخرای شهدای گرانقدر وآزاده، من در اینجا شما را شاهد و گواه میگیرم. ای سرداران شهید: محمد بروجردی، حاج داوود کریمی، حسین خرازی، احمد متوسلیان، حمید باکری، حسن بهمنی، محمد جهان آرا، کاظم رستگار و مهدی زینالدین و همهی همرزمان شهیدم. آیا نگاه و تدبیرتان برای حل و فصل مسائل اجتماعی با این روش که مدعیان دروغین راه شما در پیش گرفتهاند، سنخیت دارد؟!آیا برای ایجاد زمینهی جاذبه و تولید پشتوانههای انسانی جهت ادامهی راه معنویتان، جز به تأسی از سیرهی مولا علی (ع)، به راه و روش دیگری تمسک میجستید؟ای بزرگواران، ای شهیدان عزیز، درشرایط بسیار سخت و دشواری قرار گرفتهایم. فرهنگ نفاق و تزویر، فضای موجود را غبارآلود کرده، یاریمان کنید.
برادرانمان را به اسارت گرفته اند، یاریمان کنید.
مجروح عزیزمان، سعید حجاریان، آن فرزند کوران مبارزات ستمشاهی در بند است، یاریمان کنید.
یاران دفاع مقدسمان: محسن میردامادی، فیضالله عربسرخی، جواد امام، عبدالله رمضانزاده و … در بندند، یاریمان کنید.
پاکاندیشانی چون مهندس محمد توسلی و یارانش در بندند، یاریمان کنید.
جوانان پاک این مرز و بوم به جرم آزادیخواهی در بندند، یاریمان کنید.
آزادگانی به جرم حمایت از یک سید خادم این مردم در بندند، یاریمان کنید.
ای عزیزان شهید، برای پیوستن به شما دل بستهام، یاریام کنید .من الله اتوفیق
یکشنبه ، شش مردادماه 1388
محمد باقر بختیار
یک فرمانده سابق سپاه : نیروهای دلسوز کنار رفته و با آدمهای فرصتطلب جایگزین شدهاند
یک عضو سابق شورای فرماندهی دریایی سپاه در نامهای به سردار حسین علایی که چند روز پیش نحوهی شهادت محسن روحالامینی را فاش کرده بود، با او ابراز همدردی کرد و هشدار داد که خزانهی نیروهای انقلاب در حال خالی شدن است.
متن کامل نامهی این فرمانده سابق جنگ را که برای انتشار به «موج سبز آزادی» سپرده شده، بیهیچ کم و کاستی در ادامه بخوانید:
بسمه تعالی
(الهی انطقنی بالهدی)سردار آزاده و شجاع
برادر عزیز و بزرگوار ، جناب اقای حسین علایی
با سلامدر این مقطع حساس کنونی که متاسفانه همهی اصحاب حکومت دایهی دفاع از ارزشها را یدک میکشند و با ایجاد فضای تخطئه و تهمت و انگ چسباندن ، میخواهند زمینه ی خود سانسوری را فراهم کنند و چشم واقع بین را در برابر حقایق ببندند، که زهی خیال باطل، چرا که نمیدانند خداوند منان ارادهاش چیز دیگری است و با انتخاب افراد آزاده و شایسته، زمینه ی حق گویی را فراهم مینماید.برادر، قبل از هر چیز باید بگویم قدر این حال موجودی که خداوند قادر متعال، به شما انسان آزاده عطا نموده بدان و شاکر باش، چرا که به راستی خود میدانی لیاقت دفاع از حق و مظلوم درطول تاریخ ابناء بشر، از جانب حق باریتعالی، به هر کس داده نمیشود و باید پسزمینههای سلامت نفس و تسلیم وجود داشته باشد تا او عنایت کند.برادر عزیز، در این شرایط سخت و شکننده و پر هزینه برای آزادمردان، دفاع از حقوق یک مظلوم، از کسانی بر میآید که درسهای مکتب ایثار و شهادت پرچمدار کربلا را با تمام وجود درک کرده باشند و به معنای واقعی به آن پایبند باشند.آری برادر، وقتی در ابتدای پیامت واژهی شهید مظلوم را در خصوص محسن روح الامینی خواندم، به حریَتات احسنت گفتم و به خود بالیدم و بر این اصلی که خداوند در هر عصر و مکان حجتش را برای دفاع از حقوق مظلومش هدایت و یاری میکند، از باور به یقین رسیدم.برادر حسین ، بدان که با ورود به این عرصه رسالت شما برای پاسداری از حق و پیامرسانی آن بسیار سنگین میشود، چرا که مدعیان دروغین، این وضع و حال شما را بر نمیتابند و هزینههای سنگینی بر شما تحمیل خواهند نمود که امیدوارم به تأسی از بزرگان دین اسلام و عنایت حق باریتعالی، از این مرحله سربلند بیرون بیایی.و اما بعدبار خدایا ، تو میدانی بسیجیان و پاسداران واقعی در دهه ی اول انقلاب که از بطن مردم برخاستند، با شناخت و شعور و پیروی از مکتب دینت و با تأسی از سیرهی معصومین، همهی هستی خود را در طبق اخلاص گذاشته و برای دفاع از ارزشهای معنوی که یکی از مهمترین آنها دفاع از مردم در مقابل تجاوز نظامی فتنهگران بود، به جهاد شتافتند و در این مسیر چه سختیهای دنیوی که نکشیدند و با امید به اینکه با ایثار خون خود، جهانی عاری از ظلم و جور و بیعدالتی به ارمغان بیاورند، رخت از این دنیای دنی بربسته و مظلومانه و بیریا بهسوی تو شتافتند.خداوندا، تو وعده دادهای امتی را که در راه تو قدم برداشته و جان و همهی هستی خود را فدا نمودند، دفاع و حمایت کنی.بار خدایا، در این شرایط کنونی، مردم این مرز و بوم بیشترین نیازشان کشف حقایق است که با زدودن گرد و غبار نفاق از روی واقعیات، هر چه بیشتر به راهی روشن هدایت خواهند شد و در نهایت به راه شهدا که همان راه توست خواهند گروید.خداوندا تو خود می دانی که مدعیان دروغین دفاع از ارزشها در طول تاریخ همواره مانعالطریق راه تو بوده و خواهند بود و آنقدر شرایط را برای تشخیص حق از باطل غبارآلود کنند که فقط تو میتوانی با نشانههایت مردم را به سوی حق هدایت کنی و در این شرایط فقط به تو پناه میبریم واز تو یاری میخواهیم.خداوندا تو خود میدانی در طول تاریخ مدعیان دروغین چه بر سر خواصت که نیاوردند.خداوندا تو می دانی معصومین (ع) بالاترین قربانیان تنگنظری و هجمهی مدعیان دروغین دین بودند.همه میدانند بنیعباس به خونخواهی و دفاع از ولایت معصومین، چه ظلمها و جورها بر سر این بزرگان نیاوردند و چه لطمهها به اساس دین تو نزدند.بار خدایا، در دوران انقلاب اسلامی مردم به تو روی آوردند و تو آنها را دیدی. مردم در این راه ایثار کردند و تو به آنها نوید پیروزی دادی. مردم در این راه شهید دادند و تو به آنها تضمین دادی.خداوندا ، تو میدانی سردارانی چون شهید محمد بروجردی به تأسی از سیرهی معصومین در رفتار با مردم به مرحلهای رسید که از طرف مردم کردستان که پیچیدهترین فتنه ها در آنجا شکل گرفته بود، “مسیح کردستان” لقب گرفت و با ریخته شدن خون مظلومانهی خود و یارانش، منشا خیر و برکات شد که یکی از بالاترین دستاوردهای آن، نجات مردم کردستان از شر توطئهها و فتنههای کفر و نفاق و رسیدن به روشنگری بود.بار خدایا، تو بهتر از هر کس حال و نیَات شهدا، جانبازان، بسیجیان و پاسداران دوران سخت هشت سال دفاع مقدس را میدانی. از تو میخواهم مانع سوء استفاده و تضییع حقوقشان از طرف فرصتطلبان و دنیاطلبان باشی.بار خدایا، کسانی که در زمان جنگ تحمیلی در عرصههای سخت حضور نداشته و یا تحت هر پوششی از حضور در میدان رزم سر باز میزدند یا اینکه اصلا درآن مقطع به دنیا نیامده بودند که آن شرایط معنوی را درک کنند، متاسفانه در این فضای غبارآلود و نفاق، دست به مصادرهی ارزش ها بردهاند تا جایی که حتی حاضرین و وارثین برحق آنها که همان همرزمانشان هستند، با قساوت و بیمهری هرچه تمامتر در صدد محوشان هستند و گویا دیگر وجدانی در کار نیست.این رفتار مدعیان دروغین و تازه انقلابی ها که از خود انقلابیون جلوتر افتادهاند و مدعی همهچیز هستند، مرا یاد داستانی میاندازد که امام (ره) در یکی از سخنرانیهایشان از عالم بزرگواری که در همدان میزیسته اند، نقل کردند: فرد غیر مسلمانی به من رجوع کرد و در مورد دین اسلام و مکتب شیعه کنکاش میکرد و پس از مدتی مدعی گرایش به مکتب شیعه شد که من این امر را به فال نیک گرفتم. اما پس از مدتی هر روز صبح وقتی برای نماز به مسجد میآمدم، میدیدم که ایشان زودتر از من در مسجد است و مشغول خواندن زیارت عاشورا و ابراز ارادت به معصومین است و با گریه و زاری این حالت را بیشتر نشان میدهد که خود این امر برای من سوال ایجاد کرد. یک روز که دوباره او را در این حال دیدم، از او سوال کردم و گفتم: من که فرزند همین معصومین هستم و ارادت و مطالعاتم بیشتر و عمیقتر از توست، اینقدر که تو به ظاهر ابراز ارادت به جدم مینمایی، من نکردهام. جریان چیست؟ برایم بگو.آن عالم بزرگوار میگوید: وقتی این سوال را کردم، ایشان سکوت کرد و از فردای آن روز دیگر دیده نشد و پس از مدتی معلوم گردید که این فرد از طرف استعمارگران وقت ماموریت برای نفوذ به مکتب شیعه را داشته و با هوشیاری آن عالم بزرگوار دست آن مدعی دروغین بر ملا گشت. یا مانند آن افسر ارتش توده ای که در زمان قبل از انقلاب ( گروه بیژن جزنی ) از او سوال میشود: تو افسر ارتش بودی و در این لباس رفتار بسیار بدی با مردم داشتهای. پس تو چه نوع تودهای هستی؟ در پاسخ میگوید: من در این لباس ماموریت داشتم با رفتار خشن با مردم، چهره ی این لباس را در پیش مردم منفور جلوه دهم تا مردم به این لباس بدبین شوند و زمینهی دگرگونی فراهم شود.من در اینجا هشدارم به همهی دلسوزان و دلسوختگان واقعی انقلاب، این است: برادران و خواهران که در هر حوزهی سیاسی و اجتماعی هستید، بیدار باشیم و بیدار باشید. دشمنان این کشور عزیز همهی دستاورد های ارزشی را که میتوان گفت همان منافع ملی معنوی تمام مردم ایران است، مورد هجمه قرار داده و نشانه رفتهاند و با حذف مرحله به مرحلهی نیروهای ارزشی و دلسوز این مرز و بوم، به دنبال تهی نمودن خزانهی این نیروها هستند که متاسفانه فرایند این امر فقط زمینه و فرصت را برای آدمهای دون و فرصتطلب به ارمغان خواهد آورد.باید متذکر شوم بخشی از این مصیبتهای امروزی که بر سرمان آمده، از سکوتی است که در طول سالیان گذشته در مقابل هجمهی نابخردان به شخصیتهای بزرگ مذهبی، سیاسی و اجتماعی پیشه کرده بودیم. به قول شاعر: این تنگی نفس که میکشیم / ز کفران نعمتی است که در باغ کردهایم.و باید گفت اگر همان زمانی که عدهای بیهویت با حمایت از اصحاب حاکمیت تحت لوای حمایت و دفاع از ولایت فقیه با تمامی امکانات قهریه به آن عالم بزرگوار و فرهیخته یعنی حضرت آیتالله العظمی منتظری ، که خود مبدع این نظام بر مبنای سیرهی اولیا و انبیا بود، سکوت را میشکستیم و از حقوق آن عالم بزرگوار دفاع مینمودیم، اوضاع و احوالمان به این مرحله نمیرسید که صد افسوس …و کلام اخرای شهدای گرانقدر وآزاده، من در اینجا شما را شاهد و گواه میگیرم. ای سرداران شهید: محمد بروجردی، حاج داوود کریمی، حسین خرازی، احمد متوسلیان، حمید باکری، حسن بهمنی، محمد جهان آرا، کاظم رستگار و مهدی زینالدین و همهی همرزمان شهیدم. آیا نگاه و تدبیرتان برای حل و فصل مسائل اجتماعی با این روش که مدعیان دروغین راه شما در پیش گرفتهاند، سنخیت دارد؟!آیا برای ایجاد زمینهی جاذبه و تولید پشتوانههای انسانی جهت ادامهی راه معنویتان، جز به تأسی از سیرهی مولا علی (ع)، به راه و روش دیگری تمسک میجستید؟ای بزرگواران، ای شهیدان عزیز، درشرایط بسیار سخت و دشواری قرار گرفتهایم. فرهنگ نفاق و تزویر، فضای موجود را غبارآلود کرده، یاریمان کنید.
برادرانمان را به اسارت گرفته اند، یاریمان کنید.
مجروح عزیزمان، سعید حجاریان، آن فرزند کوران مبارزات ستمشاهی در بند است، یاریمان کنید.
یاران دفاع مقدسمان: محسن میردامادی، فیضالله عربسرخی، جواد امام، عبدالله رمضانزاده و … در بندند، یاریمان کنید.
پاکاندیشانی چون مهندس محمد توسلی و یارانش در بندند، یاریمان کنید.
جوانان پاک این مرز و بوم به جرم آزادیخواهی در بندند، یاریمان کنید.
آزادگانی به جرم حمایت از یک سید خادم این مردم در بندند، یاریمان کنید.
ای عزیزان شهید، برای پیوستن به شما دل بستهام، یاریام کنید .من الله اتوفیق
یکشنبه ، شش مردادماه 1388
محمد باقر بختیار
عبدالعلی بازرگان : دیکتاتور که شاخ و دم ندارد.
در سالیان قبل از انقلاب که ریشه مفاسد و سرنخ مشکلات برای توده های مردم آشکار نبود و همه گرفتاری ها به اطرافیان اعلیحضرت! که گزارش های غیر واقع به شرف عرض ملوکانه می رسانند!؟ ، حواله داده می شد، عنوان “طاغوت” به اصطلاح جا نمی افتاد، اما وقتی با عملکردهای خودسرانه خلاف قانون و سرکوب خونین مردم ، به خصوص در هفت سال آخر، سرانجام برای همگان آشکار گردید که “آب از سرچشمه گل آلود است”، و شعار: “مرگ بر شاه” میلیونی و مردمی شد، واژه “طاغوت” روزمره و روزنامه ای گشت!
کلمات و اصطلاحات هر زبانی وقتی به زبان و فرهنگ دیگری ترجمه و انتقال داده می شوند، بخشی از بار معنائی خود را از دست می دهند و به اصطلاح ابتر می شوند. کلمه طاغوت نیزکه دلالت بر طغیان ِ تمامیت طلبی، زیاده خواهی افراطی و تسلط بر دیگران می کند، از این قبیل است. اما توده های مردم فقط مفهوم ” ثروتمندی و اشرافیت” را از آن استنباط می کنند؛ می گویند فلانی خانه طاغوتی دارد، یا ماشین و مبلمانش طاغوتی است و با آدم های طاغوتی رفت و آمد دارد! گوئی اشکال شاه فقط کاخ های متعدد و ثروتش بود!؟ در حالی که در مثلث : زر و زور و تزویر، ثروت ِچپاول شده تنها راس اول انحراف است و دو راس دیگر، یعنی قدرت و فریبِ دینی کمتر از آن، و فساد حکومت و دین انحرافی سبک تر از فساد اقتصادی نیست !
به تعبیر مرحوم طالقانی:
“طاغوت از ماده طغیان، سرکشی و خروج از مسیر طبیعی و فطری است. طغیان آب، آن است که از بستر طبیعی خود بیرون رود و آبادی و مزارع را ویران کند. طغیان شخص بر خود چیرگی خوی خود بینی …. و طغیان بر خلق، سلطه جابرانه بر حقوق و مواهب آنهاست که نتیجه اش افساد در زمین می باشد.”
طاغوت که وصفی برای نشان دادن شدت طغیان یک انسان بر سایر انسان ها و خروج از مرزهای قانون و حاکمیت ملت است، بزرگ ترین مانع خداپرستی در جامعه و منهدم کننده معنویت و اخلاق می باشد. باز هم به قول طالقانی:
“تا اندیشه از اوهام کفرآمیز و سلطه طاغوت پاک نشود، ایمان به خدا در آن تجلی و تحرک و پیوستگی نمی یابد.”
عالمان واقعی دین گفته اند ازپیام های قرآن برای زمانه خود سود ببرید و خود را مخاطب آن قرار دهید. اینک باید پرسید آیا فقط در نظام شاهنشاهی پیرو منویات ملوکانه و مامور اوامر آریامهری شدن شرک و شخصیت پرستی است، یا در نظام ولایت مطلقه فقیه هم چنین شیوه هائی مغایر توحید و خداپرستی است؟
فرعون می گفت ” جز رای و نظر من شما حق رای واظهار نظر ندارید و من جز به راه رشد، شما را نمی برم” (مااریکم الا مااری ومااهدیکم الاسبیل الرشاد). آیا ادعای آقا بالاسری و قیمومیت داشتن و مردم را صغیر و یتیم و محجورنامیدن و نیازمند “شورای نگهبان” و” مجمع تشخیص مصلحت” و ” نظارت استصوابی” دانستن آنها را “رشد” می دهد، یا احترام به آزادی و اختیار خداداد و کرامت و منزلت آنها؟
فرعون با توهین به ملت، شخصیت آنها را خوار و خفیف کرده بود تا اطاعتش کنند (فاستخف قومه فاطاعوه)، آیا یکسره ملت را ” اغتشاشگر” وخائن خواندن و انتظار اطاعت بی چون و چرا از رهبری داشتن نشانه های طغیان نیست؟
فرعون فقط قرائت خود از دین ِ زمانه اش را به رسمیت می شناخت و از این که ساحران بدون اجازه او!! به حضرت موسی ایمان آورده بودند، آنها را تهدید به مرگ می کرد، آیا شعار:”مرگ برضدولایت فقیه” ادامه همان شیوه ها نیست؟
فرعون طرفداران موسی را “گروهک”(شرذمه قلیلون) و شاه آنها را ” خرابکاران” کمترازانگشتان دو دست! می خواند ، آیا عنوان ” خس و خاشاک” نامیدن اکثریت ملت شیوه های فرعونی نیست؟
فرعون مخالفین اش را به براندازی و تغییر نظام متهم می کرد وبا تحریک فریب کارانه توده های ناآگاه مردم مدعی می شد آنها می خواهند شما را از شهر و دیارتان بیرون کنند و نظام برتر شما را دگرگون سازند( یریدان ان یخرجاکم من ارضکم و یذهبا بطریقتکم المثلی) ، آیا اصطلاحات براندازی قانونی! و انقلاب مخملی! و رنگی، از همان ترفندهای طاغوتیان نیست؟
آیا شاه با پخش اعترافات تلویزیونی از زندانیان سیاسی توانست دوام و بقای خود را تضمین کند که در نظام ولائی و “فقیه سالاری” از چنین شیوه های نخ نمائی یکسره استفاده می شود؟
قبل از انقلاب سرلشکر”ازهاری” جمعیت میلیونی در تظاهرات را “اعراب فلسطینی” می دانست که روزها با ریختن دوا قرمزدر کف خیابان ها، دولت را به خون ریزی متهم می کنند! و شب ها با نوار ” الله اکبر” در پشت بام ها ادعای جمعیت می کنند! آیا وابسته شمردن معترضین نتایج انتخابات به بیگانگان ، نسبت دادن کشتارهای خیابانی و دانشگاهی به گروه هائی ازملت! و تخریب ماشین و خانه فریاد کنندگان شبانه “الله اکبر” ، که طاغوتیان سابق هم چنین بی حرمتی هائی نمی کردند، طغیان محسوب نمی شود ؟
آیا به راستی طاغوت درتاج و تشکیلات سلطنتی تحقق می یابد یا در عبا و عمامه و تشکیلات ولایتی هم امکان ظهور و بروز دارد؟
قرآن برای مبارزه با طغیان تمامیت طلبان، چند سفارش ساده کرده است:
طاغوت را نباید باور کرد و به رسمیت شناخت(بقره۲۵۶، نساء۵۱و۶۰).
به ولایت طاغوت پیوستن کفر است(بقره۲۵۷).
سخن طاغوت نه تنها “فصل الخطاب” نیست، بلکه نباید به حکم و داوری او گردن نهاد(نساء۶۰).
از تعبد وتسلیم بی چون و چرا نسبت به طاغوت باید جدا اجتناب کرد(زمر۱۷ و نحل۳۶).
والذین اجتنبواالطاغوت ان یعبدوها وانابواالی الله لهم البشری فبشرعبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه (زمر۱۷)
کسانی که از سرسپردگی به طاغوت کناره گیری می کنند و به سوی خدا بر می گردند، بشارت شایسته آنهاست. پس بندگان مرا بشارت ده که ( به جای تمکین از طاغوت ، با آزادمنشی) سخن را می شنوند و از بهترین آن پیروی می کنند.
نامه نهضت آزادی به هاشمی شاهرودی: ما را محاکمه کنید تا از فشارهای وزارت اطلاعات خلاص شویم!
نهضت آزادی ایران در نامهای به آیتالله شاهرودی، ریاست قوه قضائیه، خواستار پیگیری و رسیدگی به تظلمخواهیهای اعضای این حزب و اقدامات غیرقانونی علیه آنان شد. به گزارش «موج سبز آزادی» متن کامل این نامه به شرح زیر است:
لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم (1) – نساء 148
رئیس محترم قوه قضائیه،آیتالله شاهرودی
با سلام و دعای خیر و تشکر از دستور اخیر جنابعالی برای تعیین تکلیف و آزادی دستگیرشدگان پس از مراسم انتخابات ریاست جمهوری، همانطور که اطلاع دارید، نهضت آزادی ایران در سال 1340 به همت بزرگانی چون مرحومان آیتالله سیدمحمود طالقانی، مهندس مهدی بازرگان و دکتر یدالله سحابی تاسیس گردید. موسسین و اعضای آن در دوران سیاه پهلوی به مبارزه با نظام شاهنشاهی پرداختند و سالها رنج زندان و تبعید را تحمل کردند. نهضت آزادی در شکلگیری انقلاب اسلامی نقش موثری داشت و بعد از پیروزی انقلاب نیز اکثر مسئولان نهضت در مدیریت کشور و انتقال آن به نظام جدید سهم عمدهای داشتند. پس از تدوین قانون اساسی و تشکیل دولت و مجلس و تصویب قانون احزاب ، نهضت آزادی اقدام به تطبیق اساسنامه خود با قانون احزاب کرد و درخواست برای صدور پروانه رسمی از کمیسیون ماده 10 قانون احزاب کرد. کمیسیون مذکور به بهانههای غیرقانونی به درخواست نهضت آزادی پاسخ نداد و وزارت کشور نیز وظیفه قانونی خود را در صدور پروانه انجام نداد. در نتیجه نهضت از این کمیسیون به دادگستری شکایت کرد، ولی متاسفانه تاکنون به این شکایت رسیدگی نشده وحکم دادگاه دراین باره صادرنشده است.
اصل بیست و ششم قانون اساسی تصریح دارد که:”احزاب ، جمعیتها، انجمنهای سیاسی و صنفی و انجمنهای اسلامی یا اقلیتهای دینی شناخته شده آزادند، مشروط به اینکه اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و قانون اساسی جمهوری اسلامی را نقض نکنند. هیچکس را نمیتوان از شرکت در آنها منع کرد یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت.”
بر اساس اصل فوق، نهضت آزادی همواره خود را حزبی قانونی دانسته است و به رغم فشارها و محدودیتهای بسیار، همچنان به وظائف اجتماعی و سیاسی خود و نقد عملکرد حکومت و امر به معروف و نهی از منکر مسئولان با رعایت قانون احزاب ادامه داده است. ولی متاسفانه درحالی که وزیر کشور سابق رسما اعلام کرد که نهضت آزادی اگرچه غیررسمی است، اما غیرقانونی نیز نیست، در چند سال اخیر و به خصوص در چند ماه گذشته با مضایق و موانع شدیدتری روبرو گردیده است که چند مورد آن بهطور خلاصه به استحضارتان میرسد:
1– در سه سال اخیر از برگزاری مراسم سالگرد درگذشت زنده یاد مهندس بازرگان که رئیس دولت موقت انقلاب اسلامی، عضو شورای انقلاب و از مفاخر دینی و سیاسی کشور بودند جلوگیری شده است. این در حالی است که مراسم مذکور از زمان درگذشت ایشان هر ساله در حسینیه ارشاد تهران و همچنین در شهرهای دیگر برگزار میگردید و بسیاری از رجال دینی و سیاسی کشور در این مراسم شرکت میکردند. همین محدودیت در برگزاری مراسم سالگرد درگذشت روانشاد دکتر سحابی و سالگرد تاسیس نهضت آزادی ایران اعمال شده است.
2– احزاب معمولا سالی یکبار کنگره برگزار میکنند، که در آن انتخابات داخلی و تعیین خط مشی آینده صورت میگیرد. در سه سال گذشته دولت محترم مهرورز از تشکیل کنگره نهضت آزادی و يا بسياري از مراسم با تهدید شفاهی یک عضو وزارت اطلاعات واعزام ماموران امنيتي به محل جلسات جلوگیری کرده است و حتی از تشکیل آخرین کنگره با تعداد محدود و بدون دعوت عمومی، در داخل منزل یکی از اعضا نیز جلوگیری شد.
3– در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری نهضت آزادی ایران بهطور فعال شرکت کرد و با اعلام مواضع اصولی از همه اعضا و علاقهمندانش و عموم مردم خواست که در انتخابات شرکت کنند.ولی پس از برگزاری انتخابات تعدادی از اعضا و مسئولان نهضت آزادی را از خانههایشان، بعضا حتی در ساعات بعد از نیمه شب به محروم کردن آنان از شغل و یا ایجاد مانع برای تحصیل خودشان یا نزدیکان آنان و حتی قطع حقوق بازنشستگی، مجبور به استعفا و تعهد عدم همکاری با نهضت آزادی کردهاند. حتی برای صدور اجازه ملاقات یکی از اعضای نهضت آزادی با همسرش که در بازداشت غیرقانونی بهسر میبرد، درخواست نوشتن استعفانامه از حزب کردهاند، در حالی که ملاقات بازداشتشدگان با اعضای خانوادهشان حق قانونی و بدون قید و شرط آنان است.
4– در جریان انتخابات، بیش از 20 نفر از اعضای نهضت آزادی ،از جمله آقای مهندس توسلی رئیس دفتر سیاسی نهضت آزادی ،را با اتهامات واهی بازداشت کردند و بعضا در زندان انفرادی، با تضییقات فراوان نگهداشتند و با اعمال انواع فشارها، استعفای از نهضت آزادی یا توقف و انحلال آن را خواستار شدند.
5– روز دوشنبه 5/5/1388 از طرف وزارت اطلاعات و به طور تلفنی از نایب رئیس دفتر سیاسی نهضت آزادی خواستار تعطیلی جلسات دفتر مذکور گردیدند و تلویحا این امر را تصمیم “نظام” یا مقامات بالاتر اعلام داشته و تهدید کردهاند چنانچه جلسات دفتر سیاسی تعطیل نگردد ، وزارت اطلاعات با اعضای دفتر مذکور برخورد خواهند کرد.
-همانطور که استحضار دارید، طبق قانون احزاب، تنها مرجعی که حق دارد به احزاب تذکرات شفاهی و یا کتبی دهد کمیسیون ماده 10 قانون احزاب مستقر در وزارت کشور است. در حالی که مقامات مسئول کشور در مورد ضرورت رعایت قانون داد سخن می دهند، دخالت وزارت اطلاعات در امور احزاب خلاف قانون است و بخصوص دستور تلفنی و تهدید اعضای یک حزب قانونی نسبت به ادامه فعالیت آن موجب تاسف و تاثر بسیار می باشد. آیا حق است که بخواهند با یک تماس تلفنی حزبی با سابقه نزدیک به نیم قرن را بی سر و صدا تعطیل کنند.
- به ما گفتهاند که “نظام” تصمیم به توقف یا تعطیل نهضت آزادی گرفته است. آیا “نظام” چیزی غیر از آن است که در قانون اساسی تعریف شده است و در اصول 26 و 168 آن تکلیف احزاب و نحوه رسیدگی به جرایم سیاسی مربوط بوسیله دادگاه صالحه و با حضور هیئت منصفه مشخص گردیده است ؟ آیا چنین دادگاهی برای نهضت آزادی ایران تشکیل گردیده است ؟
- در صورتیکه مقامات بالاتر نظام همین مختصر فعالیت نهضت آزادی را، به عنوان یک حزب منتقد و معتقد به امربهمعروف و نهی از منکر نسبت به حاکمیت، بر نمیتابند و بر توقف وتعطیل آن اصراردارند،دستور فرمائید پرونده نهضت آزادی ایران به دادگاه صالحهای که بر اساس اصل 168 قانون اساسی با حضور هیئت منصفه تشکیل گردد، ارجاع شود. چون ما به قانون التزام داریم طبیعی است که اگر چنین دادگاهی رای به توقف یا انحلال نهضت آزادی دهد، آن را پس از طی مراحل قانونی بپذیریم. در غیر این صورت تعطیل ساختن غیر قانوني يكي از قديمي ترين احزاب سياسي ظلم آشکاری به موسسین ، اعضا و مردم می باشد و در دادگاه الهی باید در برابر آن پاسخگو باشند.
6 – درپایان نظربه اینکه قوه قضاییه باید پشتیبان حقوق فردی و اجتماعی شهروندان و مسئول تحقق بخشیدن به عدالت و عهده دار رسیدگی به تظلمات و شکایات آنان و مسئول احیای حقوق عامه و گسترش عدل و آزادیهای مشروع و قانونی و نظارت بر حسن اجرای قوانین باشد، از آن مقام محترم درخواست میکنیم دستور فرمایند موضوع مورد رسیدگی واقع شود و وزارت اطلاعات از این اقدامات غیر قانونی منع گردد و تهدیدات، تضییقات و فشارهای غیرقانونی و غیر اصولی که توسط دولت و وزارت اطلاعات و احیانا دستگاههای اطلاعاتی دیگر برای این حزب قانونی، پرسابقه، ملی و اسلامی فراهم میکنند، مرتفع گردد.
رسیدگی و پاسخگویی به ظلمها و تظلمها در دنیا بسیار سادهتر از پاسخگوئی به آنها در آخرت است.
انما اشکوا بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله ما لا تعلمون(2)– سوره یوسف– 86
(1) خداوند بانگ برداشتن به سخن بد را دوست ندارد، مگر از جانب کسی که مورد ستم قرار گرفته باشد.(2) درد و اندوه خود را فقط به خدا بازگویم و از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید.
